تبليغاتX
من ديگه غزل نمي گم واسه تو

من ديگه غزل نمي گم واسه تو

Those who Love @ First sight are Traitors @ Every Glance

 

I begin in the name of the creator of entire universe……

 كودك بزرگ مي شود و مرد مي شود

          كودك اسير بي كسي و درد مي شود

وقتي كه كوچك است همه خانه ها از او

اما به دست ما و شما طرد مي شود

                                    گيرم كه دست بچگيش گرم گرم بود

             اما شبيه دست شما سرد مي شود

      گيرم كه صورتش به زلالي آينه است

                               اما در اوج حادثه ها زرد مي شود

       كودك بزرگ مي شود و بي كس و غريب

         شب مي رود به كوچه و شبگرد مي شود

    آخر شبيه غربت قرآن خانه تان

        يك گوشه مي نشيند و پر گرد مي شود

             كودك بزرگ مي شود و در بزرگي اش

               مثل همه و مثل تو نامرد مي شود.....

سلام....

چقدر جالبه: . اولين امتحانم رو ـ گرامر ـ بخاطر همين وبلاگ و امثالهم خراب كردم و شنبه يه امتحان سختتر دارم. ولي مگه من از رو مي رم!؟؟؟ حسابي حوصله ام سر رفته بود داشتم يكي از درساي سختو ميخوندم بعد ديدم حال ندارم درسو تموم كنم گفتم بيام وبلاگمو آپ ديت! كنم البته اين ديگه آپ نايته!!!!

                             Hosted by Tinypic.com 

                                            Hosted by Tinypic.com

 فردا روز انتخاباته.....ميخاين به كي راي بدين؟ اصلا راي مي دين؟ منكه هنوز تصميم ندارم راي بدم ولي اگرهم بخام برم و وظيفه!!!!! ملي ام رو به انجام برسونم  برگه سفيد مي اندارم.... اگه ميشه بگين كه به كي راي مي دين و چرا و اگرم راي نمي دين بازم بگين..... هركي فيلم انتخاباتي ديشب رفسنجاني رو نديده نصف عمرش برفناست!!! واقعا جالب بود منكه از ته دل مي خنديدم. خدا به اين هاشمي عمر باعزت! بده كه اينقد ملتو مي خندونه!!!!!

اينم يه جك جالب قيامت ميشه به يكي ميگن شما 73/ 874 ركعت نماز قضا داري
يارو ميگه 874 ركعتش قبول ديگه اون73/ . از کجا اومده
ميگن تعداد نماز هايي که خوندي ضربدر سينوسه زاويه انحراف از قبله !!!!!!!!!

حرفهاي ما هنوز ناتمام...

تا نگـاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همـــان حك‍‌‌‌‌‌‌ــــايت هميـــشگي

پيش از آنكـــــــــــــــه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگـــريز ميشود

آي اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگــــــــهان چقـدر زود

دير مــــي شود...

و نان دشمنتان هرکه هست آجر باد

 

 

+ جمعه 27 خرداد1384 ---- |


 

بچه بشین درس بخون!!!

هميشه پيش از سحــــر هوا تاريـــك است

اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند...

به سحر اطمينان كن..

من دوباره اومدم!!!

خوب واقعا نمي دونم چي بنويسم اينجا... اين امتحاناي لعنتيم تموم نميشه(البته هنوز شروع هم نشده!). همه رو گذاشته تو هول و ولا. اه! ديشب با آرزو و فاطيما كنفرانس چتي ! داشتيم خيلي كيف داد. مخصوصا با اين گروه سرودي كه فاطيما راه انداخته بود. خيلي باحال بود . ولي بايد بگم فاطيما جون تو عمرا يه رهبر گروه سرود خوبي نميشي ديدي ديشب چه آبروريزي دراومد؟...درهر صورت من اومدم اينجا كه در جواب فاطيما و آرزو بگم كه هنوز زنده ام.!!! مگه اين درسا و بي كارتي ميذاره؟؟ ولي تا برادر داري بي كارت نمي موني!!! پريروز يه قضيه باحالي با مهديه(ر) داشتم. آخه يكي نيست بگه دختر وقتي به كتاب مهديه احتياج داري وقت ناز كردن و عشوه اومدنه؟ خب ميگه يه روز ديرتر بهت مي دم بگو چشم. الان چشمت كور بشين همين كتاب ناقص رو براي امتحان بخون. حرف زياديم نزن. آرزو هم كه عرضه اش نرسيد يه نقشه باحال بكشه و كتابو ازش بگيره!!!

امشب ميخام يه چند تا راه براي ذله كردن ديگران براتون بنويسم.. شايد يكم تكراري شده. ولي براي من كه جالبه:

وقتي از كسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسكناس دوهزاري پرداخت كنيد

وقتي با بچه هاي كوچولو بازي فكري مي كنين سعي كنين از اونها ببرين( اين نهايت پستيه)

بادكنك بچه ها رو بتركونين (اينو براي فاطيما نوشتم تا خاطره جشن مترجميا ياداوري بشه)!

مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بهش بخندين

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ، بي موقع دست بزنين( اين كه خوراك ماس. مخصوصا تو فارغ التحصيليا)

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

 با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه چند دقيقه ديگه اجراي برنامه داره در جهات مختلف بچرخونين(اين براي آقاي فرشاد رحيمي توصيه ميشه!!!)

جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه كيلومتر در ساعت حركت کنين

همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين(دوستتونم باشه anyway)!!!!!

 اينا نهايت پستي يا بامزگي آدمو نشون ميده. من تاحالا چنتاشو امتحان كردم..بد نبوده. به امتحانش مي ارزه

خب اينم از آپ ديت امروز ما... هرچن خودم ازش خوشم نيومد. پس يه شعر باحالم براتون ميذارم

زندگي شايد هميـن باشد؛

يك فريــب ساده كوچــــــك

آنهم از دست عزيـزي كه برايت

هيچكس جز او گرامـــــــي نيست

بيگـمان بايد هميــــــــــــــــن باشد...

Hosted by Tinypic.comو نان دشمنتان هركه هست آجر باد!!!! !

 

 

+ یکشنبه 22 خرداد1384 ---- |


 

 به نام خدا                                                   Don't delay! The golden moments fly!                                               

گاهي وقت ها نمي دانم چرا اصلا زاده شدم

اگر من نبودم، در اين دنيا، چه چيزي كم بود؟

آيا اصلا هيچ تغييري احساس مي شد؟

يعني اگر بعد از اين، يك روز نباشم:

كسي هواي مرا مي كند...؟

يا اشكي برايم سرازير مي شود؟

يا حتي دلي به يادم مي افتد؟

نمي دانم....

اگر من نبودم

شايد خدا يك بنده عاصي كمتر داشت

شايد كشورم يك آدم اضافي كمتر داشت

شايد هر ثانيه اي يك نفس كمتر از هواي زمين كم مي شد

شايد به اندازه حجمم، روي زمين جا بيشتر بود

شايد به اندازه وزنم، بار زمين سبكتر بود.

شايد....

شايد جاي برادرم در منزل راحت تر بود

و حتي جاي مردم در اتوبوس،

يك نفر در كوچه هاي شهر

در كلاس.....كمتر بود

شايد.... شايد اصلا همين كه نباشم بهتر بود...

اما بعد كه بيشتر فكر مي كنم

بيشتر كه احساس مي كنم،

مي بينم كه اگر من نبودم

بعضي روزها

‌«دلم» براي خودم تنگ مي شد

براي خودم گريه مي كرد

«دلم» برا ي خودم مي گرفت

اگر من نبودم،،،  بعد «دلم» چه مي كرد ؟!؟!؟!

 

... امتحانا داره شروع ميشه و به جرئت مي تونم بگم هيچي نخوندم... همه الان دارن .. ميزنن و منم بي خيال درس شدم... ديروز رفته بوديم دانشگاه كه بنده  يه سوتي دادم!!!! اول اينو بگم كه ما تو اكيپمون هركدوم به اولين سوتي كه داديم معروفيم1!!! من (زري) به دَنجـِروس (تلفط اشتباه لغت غريب و بيگانه dangerous) آرزو خانم هم كه با سوتيش دانشگاهو تركونده! ايشون به جاي لغت فخيمه و كريمه forbid به معناي ممنوع فرمودند morbid به معناي ناخوش!!! آرزو جون forbid و morbid باهم فرق دارن!!! اونم سر كلاس كي اين سوتيو داد استاد حبيب زاده!.. shamed from ur head around ur body!!!   ... مهديه (گ) هم كه با سوتيش ديگه همه جا مشهور شده و دل مي بره و خودشو از ما سي پَرٍيت!!!separate كرده!! اون يكي مهديه ام كه ماشاا.. اصلن سوتي نمي دونه چيه!!! فقط يه دفه داشتيم خيلي جدي حرف مي زديم حرف قليون شد گفت من دوس ندارم بكشم ولي بدم نمي آد يه پيك !!! بزنم و سوتيِ سولاخشم كه ديگه ... فاطيما خانم هم كه با اون مورچه هاش (لازم بذكره كه همه گربه و سگ دارن فاطيماي ما مورچه داره!!!!) به لـَتري معروفه و تنكيو مام!!! آهان يه غزاله خانم هم داريم كه خيلي ادعاي كاردرستيش ميشه. يه روز كه داشتيم مي رفتيم سلف سوتياي همديگه رو يادآوري ميكرديم كه غزاله خانم با اون حالتي كه الان دوستاي خودم مي تونن تصور كنن فرمودند: خوشم مياد كه از من نمي تونين سيتي بگيرين!!ناگفته نماند كه منظور ايشون از سيتي همون سوتي مي باشد!

مثلا قرار بود سوتي رو كه ديروز توي دانشگاه دادمو بگم كشيد به اينجاها... ديروز قرار بود كه فايل تستايي رو كه قراره واسه امتحانا بخونيم بفرستيم سايت... من بودم وآرزو و مهديه(ر) اينجانب نشستم پشت كامپيوتر و فلاپي رو كه فايلا توي اون بود رو گذاشتم تو دستگاه. بعد آرزو بشارت داد كه زري فايل منم الان بفرستيم. منم در لباس يك انسان متشخص و خيلي چيز دان!!! همون موقع كه مي خاستم كليد attach رو بزنم فلاپيو درآوردمو گفتم آرزو فلاپيتو بده.... آرزو گفت اونوقت منبع فايلاي خودت چي مي شه..من اينجوري شدم!!!oops!

امتحاناي سختي داريم بهمين خاطر تصميم!!! گرفتم يه كم درس بخونم. نمي دونم دفعه بعد كي به روز مي كنم.. ولي خوشحال ميشم اگه خوندي برام نظر بدي...

 قطار ريل ندارد.  ريل قطار ندارد.  اين داستان پايان ندارد. پايان داستان دارد!!!(يادش بخير)!

و نان دشمنتان هركه هست آجر باد...

 

+ سه شنبه 17 خرداد1384 ---- |


به نام خداي عدالت!

ما اشتباه زاده شديم

دنيا جاي بزرگان بي شرفي است

كه پرندگان را براي مردن

از قفس آزاد ميكنند!!!

اي مريم باكره! بگو چطور مي شود هم بود . هم پاك بود؟!

 به كي مي تونيم  اعتماد كنيم ؟         In whom can we trust ???!!!                                        اين روزا تنور انتخابات داغه داغه.... همه دارن از كانديدايي كه ميخان بهش راي بدن حرف مي زنن... ما هم قرار بود يه نمايشي توي كلاس اجرا كنيم (البته به انگليسي!!!) و اداي كانديدارو در بياريم اما از اونجايي كه نمي شد مستقيما اسمشونو بكار ببريم اسم هاشمي رفسنجاني رو گذاشتيم: علي اصغر قاسمي سيرجاني و الي آخر. قرار بود روي قضيه ردصلاحيت شدن اوليه معين هم كلي مانور بديم! اما وقتي با يكي از استادا مشورت كرديم ايشون گفتن كه دنبال دردسر نگردين!!!! ما هم از خيرش گذشتيم و بچه ها يه نمايش ديگه اجرا كردن با موضوع به كي راي مي دي و چرا. من زياد از اين موضوع استقبال نكردم و بخاطر يه مسئله ديگه تو اين نمايش شركت نكردم.... اما واقعا! به كي ميخاين راي بدين.. آقاي كروبي كه با اين برنامه عجيبي كه داده چشم خيليارو كور كرده يكي نيست بگه آقاي محترم شما اگه ميخاستي كاري براي اين مملكت بكني تو همين مجلس مي كردي(ايشون ميخاد به هر ايراني بالاي18 سال 50000 تومان ماهانه بده!!!!)... معين هم كه... (رد صلاحيت اوليه اش تكليفو روشن مي كنه)! داداشم يه نظريه جالبي داره. ميگه به هيچكدومشون نميشه اعتماد كرد. اما يكم ميشه روي هاشمي حساب كرد چون اون يه هشت سالي رييس جمهور بوده و همه دزديهاشو(يه كم بي حرمتي شد ولي نميخاستم حرفاي داداشيو تحريف! كنم)! كرده و هرچي خاسته برداشته و ... الان چشم و دلش سيره. از كجا معلوم؟! بقول ما خارجكيا!!!Man is apt to error انسان  جايزالخطاست! بازم ميتونه خطا كنه... آقاي قاليباف هم كه تو همين دوراني كه چه مي دونم بسيج و سپاه و نيروي انتظامي زير نظرش بود هر روز هزارتا قول به مردم مي داد ولي به كدومش عمل كرد؟ كِي تونست جلوي محمد بيجه و اون يكيو بگيره؟ وقتي بيست و اندي بچه بيگناه كشته شدن و.......منكه تا الان تصميم ندارم راي بدم...... ولي دلم بحال مملكتم مي سوزه... ببينين كيا ميخان چرخ اين مملكتو بچرخونن.... آقاي رفسنجاني كه هميشه مي گه من پولي ندارم ببينين واسه تبليغات چه كارا كه نكرده!!! من خودم از يه خانواده كاملا مذهبي هستم ولي آقايون با اين كارايي كه كردن و مي كنن دارن همه رو دين زده ميكنن!

 

Anyway ! ميزان، راي ملت است!!! ... ديگه بسه! زياده روي كردم! و اونم morbide!!!

 مخالفي يا موافق؟ !                               Make me happy with ur idea!

 

تنت به ناز طبيبان نيازمـند مباد

                                                          وجود نازكت آزرده گزند مباد!

 

+ یکشنبه 15 خرداد1384 ---- |


 

با ياد او.... سلام

بيا دو خط موازي نباشيم كه گاهي دنيا مجالي براي مهرباني كردن نمي دهد.......

 

يه نوشته اي چسبيده به آينه ي توي اتاقم... :

يه روزي،         يه جوري          يه چيزي                صبر داشته باش...

           يه جايي             يه كسي،            صبر داشته باش صبر داشته باش...

 

اين نوشته يه خاطره اس از نمايشگاه كتاب امسال... هروقت توي آينه رو نگاه مي كنم چشممم ميخوره بهش و خاطرات زيادي و برام تداعي مي كنه.........امروز داداشم اومده بود توي اتاق و ميگفت جالبه ميخاس برداره من نذاشتم (ولي يه دونه ديگه ام دارم كه بهش مي دم)...

بيخيال! امروز يه متن انگليسي مي نويسم تا يه جوري معلوم شه كه ما هم آره!!!

It's a mean old scene when it comes to double crossing time…

When u think u got good buddies; they will spin around and cheat u blind…

Double crossing man is mean, he will try to make sth you lost…

You'll fill your mind with worry, you know he hurt me with the blues…!!!

وقتي زمان خيانت فرا مي رسد، همان صحنه رذيلانه پيش چشم مي آيد

همانوقت كه فكر مي كني رفقاي خوبي داري، دور و برت مي چرخند و به بهانه اي سرت كلاه ميگذارند...مرد خيانتكار، آدم پستي است. سعي مي كند چيزي رو كه از دست مي دي بدست بياره...

فكرت مشوش مي شه. مي دوني كه اينجور آدما غمگينم مي كنن و آزارم مي دن.

***********

آدما خيلي زود عوض مي شن.. اتفاقايي توي زندگي آدما مي افته كه اصلا انتظارشو هم نداره.. براي خودمم همين روزا يه اتفاقي افتاده كه هنوزم نمي تونم دركش كنم....( شايد جرئتشو پيدا نكردم و يا...)

بگذريم...چن روز پيش جشن فارغ التحصيلي مترجمي 80 بود و من و دوستام كه پايه! رفتيم... جشن باحالي بود. يكي از عوامل باحاليش اين بود كه يكي از همكلاسيامون (آقاي رحيمي) (گفته بودي اين قسمتشو بيشتر كن!!!)  داشت هنر خودشو(خوانندگي و نوازندگي!!!) نشون مي داد و ما هم از اون بالا تشويقش مي كرديم .بماند كه چقدر بهمون محل داد و شرمنده مون كرد!!!! يه چيز ديگه اي كه توي اين جشن ما رو متوجه خودش كرد اين بود كه چقدر بهم وابسته شديم... و چقدر زمان زود ميگذره. كي باور مي كنه كه ده-دوازده روز ديگه امتحاناي پاياني شروع ميشه و به سرعت باد هم تموم مي شه و تابستون مياد؟! خيلي بهم عادت كرديم و بايد به اين زودي از هم جدا شيم.~! واقعنا! وقتي تابستون بياد ديگه فين ( در توضيح بايد عرض كنم كه فين يه جاي باحاليه تو كاشان!!!) رفتن تعطيل ميشه! ديگه ماشين سواري با م . ا جون  !!! تموم ميشه...! ترياي دانشگاه بدون حضور اكيپ ما سوت و كور ميشه!!! راني، سالار، قليون!!!، غيبت  ـ ما كه اگه يه روز غيبت نكنيم روزمون شب نميشه!!!!ـ ، دودر كردن كلاس با آرزو و راني خريدن و پز دادن واسه فاطيما (گفته بودي قسمت فاطيماشو بيشتر كن)و مهديه ها و... برچسب چسبوندن پشت مقنعه بچه ها سر كلاس فارسي عمومي، ضايع شدن توسط آقاي حبيب زاده(اينو يادم باشه تعريف كنم)!!!، و سر كار رفتن توسط يكي از دخترا يا پسراي كلاسunder!!!!!!، و بحث هميشگي اينكه چرا شما دخترا به ما محل نمي ذارين و يا چرا شما پسرا اول سلام نمي كنين!!!!!!!!! همه اينا ميره تا سه ماه ديگه( البته من اينو بگم چون تولد من و آرزو تابستونه و فقط يه روز فاصله سني داريم بچه ها بايد شرمنده كنن)!!!! ... يه كم طولاني شد مثلا اومده بودم يه خاطره باحال از دانشگاه تعريف كنم و برم ولي به  اينجاها كشيده شد.. من هر وقت تصميم مي گيرم درس بخونما، مي رم سراغ كاراي ديگه.! زیاده روی توی نوشتن به قول آرزو MORBID مي باشد

و نانِ دشمنتان هركه هست آجر باد....

 

 

 

+ شنبه 14 خرداد1384 ---- |


I begin in the name of the creator of entire universe……

 

درخت را به نــام برگ                                بهـــار را به نام گل

 

ستـــــاره را به نام نور                 كــوه را به نام سنــگ

 

دل شكفته مرا به نام عشق       عشــق را به نام درد

 

مرا به نام كوچكم صدا بزن

 

امروز با مهديه قرار داشتم... بقيه تستاشو آورده بود براش تايپ كنم منم كه خراب رفيق...!!! بعد از يه ربع معطلي اومد... تو خيابون يه آبروريزي باحال درآورد... همونجايي كه تا حالا دوبار ضايع شده... مارليك.... اونجا باهاش قرار داشتم... داشت غيبت مامانشو مي كرد اونم با تقويمي كه تو دستش بود... همينطور كه داشت حرف مي زد و حركات مامانشو تقليد مي كرد  تمام برگه هاي تقويم كنده شد و از اين طرف پرايدي كه بغلش وايساده بوديم رفت اونطرفش... تنها كاري كه مي تونستيم بكنيم جلو اينهمه آدم اين بود كه بخنديم و خنديديم...(بي مزه) مهديه از اين سوتيا كم نداده.... يكي دوبار باهم رفتيم كافي نت من كارت بخرم. اونم كار داشت. از پله ها كه داشتيم مي رفتيم پايين همينطور داشت حرف مي زد كه يهو ديدم نيست... خانم پله هارو چهار تا يكي كرده بود و عين.... خورد زمين.. روده بر شديم از خنده تو مارليك همه مي خنديدن.... بيچاره امروز ميگفت من ديگه پايين نميام خودم مجبور شدم برم و با اون خانم گنددماغ روبرو شم.... نمي دونم آرزو وبلاگمو كي بخونه. ولي آرزو خانم اين رسمش نبود.. سعي نكن با اون چيزايي كه بالاي آيكون مي نويسي منت بكشي(منت كشي ممنوع!... يادته؟). هرگز تو رو نمي بخشم اي دوست!!! (همون مطلبي كه خودت واسه خيانت نوشتيو به خودت تقديم مي كنم!!!)

يه جك بگم برم.....

يكي از اون هموطناي باغيرتمون!!! داشته يه جايي سخنراني مي كرده براي انتخابات.ميگه: آقايون مسئله انتخابات مثل ناموس نيست كه همينجوري ازش بيخيال رد شين....!!!

راستي! امروز يه دوست بهم گفت كه لحن نوشتنت خيلي محاوره ايه. همونطور كه حرف مي زني مي نويسي و اين خوب نيست ...!؟!؟ نمي دونم شايد اون راست بگه... ولي من فكر مي كنم اينجوري آدم بهتر مي تونه ارتباط برقرار كنه.... نظر تو چيه؟

 

 

A friend to all is a friend to none!!!

 

 

و نانِ دشمنتان _ هر كه هست آجر باد...!!!

 

 

شاد و پيروز باشين.....

 

 

نظر يادت نره !!!

 

 

Have fun!

 

Babye!

+ جمعه 13 خرداد1384 ---- |


به نام خدا

سلام!

اين روزاي اول يه جورايي جوگير شدمو دارم هرروز مطالب جديد اضافه مي كنم. خب حقم دارم.! داشتم قضيه دانشگاه و مي گفتم ولي بهتره خلاصش كنم و بگم كه هيچي ثبت نام كرديم.!!!! همونروز با چن تا از بچه هاي كلاس آشنا شدم. مث مهديه، مژگان، فاطيما، و....آقاي كاظمي و رحيمي و اينا... با خودم گفتم خدايا من كه از الان كم آوردم... البته فقط با مهديه صحبت كردم. مي گفت همچين اخم كرده بودي و مغرور نشسته بودي كه من گفتم خدايا چجوري من چهار سالو با اين دختره سر كنم. ولي جالبه كه الان يكي از بهترين دوستامه. در كنار بقيه بچه ها كه يه اكيپو تشكيل داديم. كه اگه نگم از همه شرتريم بايد بگم خيلي شريم... خيلي خوش ميگذره بهمون... (من (زري _ يه دوست خوب به اسم اس ام كا  برام نظر داده بود كه متاسفم ميگي زري پس منم ميگم زهرا !!!_  دو تا مهديه داريم، آرزو، فاطيما و گاهي اوقات غزاله) اينا بچه هاي اكيپمونن. سر فرصت از خاطرات بي نهايت بامزه اي كه باهم داريم تو وبلاگم مي نويسم.(بابا وبلاگ)

در هر صورت فك مي كنم به اندازه كافي خودمو معرفي كردم... از اين به بعد يا خاطرات جالب دانشگاه و مي نويسم و يا مطالبي كه به نظرم جالبه.... اينو امروز خوندم.... بنظرم حالگيري باحالي بود...!!!

چاي خواستگاري...

مادرش مي گفت: "دخترم! بذار راحتت كنم. تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن داره. پات رو كه از آشپزخونه گذاشتي بيرون، اول خوب همه جا رو نگاه كن. بعد سرت رو بنداز پايين و آروم بگو سلام! نميخام پشت سر دخترم حرف درست كنن كه چقدر بي تربيت و خودخواه بود.يه وقت هول نشي! رنگت عوض شه. با خودشون مي گن "دختره آدم نديده اس" سيني چاي رو محكم بگير. مث دفعه قبل نشه كه دستت بلرزه و... حواست جمع باشه. اول بزرگتر. يه وقت نبينم كه سيني و يكراس بردي جلو داماد! فك مي كنن كه حالا پسرشون چه تحفه ايه! آروم و با حوصله راه برو. دوبار بيشتر تعارف نكن. سرت رو بلند نكن. آروم حرف بزن. حتي اگه جك هم تعريف كردن نخند. وگرنه از فردا روت عيب مي ذارن كه دختره بي حيا و پررو بود. عزيزم! مي دوني كه سخته ولي چن دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن. دهن مردمو نميشه بستا! ..."

لحظه موعود فرا رسيده بود. دستورها رو مو به مو اجرا مي كرد. سيني چاي را دو دستي چسبيده بود. سعي كرد به هيچ چيزي فك نكنه. شانه هايش را پايين انداخت. محكم و استوار قدم برمي داشت. همه چيز روبراه بود. چند قدم بيشتر راه نرفته بود كه چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش رو جلو كشيده بود و در گوشش دخترش پچ پچ مي كرد. گوشهاشو تيز كرد. صداي مادر دختر رو شنيد كه مي گفت: "ماشاالله هزار ماشالله همچين چاي مياره كه انگار نسل اندر نسل قهوه چي بودن......"

 

بازم ميگم... وقتي خوندي دستت قطع نميشه يه نظرم بدي!( اينو براي اونايي گفتم كه باهاشون صميميترم) و باري شما دوستان خوبم هم اگه نظر بدين واقعا خوشحالم مي كنين......

 

+ پنجشنبه 12 خرداد1384 ---- |


In God we trust

Dear every1  !!!

It does not matter where I am.


The sky is always mine.


Windows, ideas, air, love,


earth, all mine
.

هركجا هستم باشم. آسمان مال من است. پنجره' فكر' هوا عشق زمين مال من است....

 (بايد يجوري نشون بدم كه همشهري سهرابم ديگه...)

 

 

+ چهارشنبه 11 خرداد1384 ---- |


دوباره به نام خدا

دوباره سلام!!!

حقيقتش خيلي وقت بود كه ميخاستم يه وبلاگ شخصي داشته باشم.... اون اولا خيلي وبلاگ ميخوندم . اما الان ديگه خيلي كم شده.... خيلي كم...شايد چون حجم درسام زياد شده.... درهرصورت اين وبلاگ منه خوب يا بد، زشت يا قشنگ... تغييرات كه توش فراوون در  آينده نزديك انجام ميشه... من تازه كارم و نابلد!!!! خيليا مي تونن كمكم كنن....

اول اينو بگم كه من اين تبليغ بالايي و قبول ندارما....

درهر صورت.... اين قراره يه معرفي نامه باشه.... پس شروع مي كنم...

من زري هستم. نه! زهرا قشنگتره! پس من زهرا هستم!!! زهرا سادات... دانشجوي ترم دو:  

English translation student of Kashan university

شايد بهتر بود چون دانشجوي زبانم وبلاگم هم به انگليسي بود. ولي ترجيح ميدم فارسي باشه... مشكليه؟!

همونطور كه از آدرس بلاگ پيداس اهل كاشانم. روزگارمم اي بدك نيست.. بهترم ميشه با اين امتحانايي كه در پيش داريم.... وبلاگ ساختن من مصداق همون قصه حسني به مكتب نمي رفت وقتي مي رفت جمعه مي رفته! نساختم،نساختم حالا كه ساختم نزديك امتحاناس.......( ما اينيم ديگه به قول يكي از دوستام... نه الان نميگم)!

اينم بگم كه اسم وبلاگ (من ديگه غرل نمي گم واسه تو) رو اصلا دوس ندارم و در اسرع وقت عوضش مي كنم. اصولازود چيزا برام تكراري مي شه!!!!

هنوز خودمم نمي دونم كه اين وبلاگ فراره تو چه مايه هايي باشه! نوشتن خاطرات روزمره؟ شعر؟ داستان؟ سياسي؟ نمي دونم. ولي سعي مي كنم در اسزع وقت موضعو مشخص كنم... شايد بخام بهترين خاطراتمو بنويسم... خاطزات دانشگاه( كه واقعا پر از خاطره اس هر روزشّ!) شايدم خاطزات با مزه دبيرستان با دوستاي خوب و باحالم... هنوز نمي دونم.....

من اصولا اينجوريم... خيلي ديز هدفمم مشخص مي شه مثل قضيه presentaionكه تا يه هفته مونده به روزي كه بايد كنفرانس مي دادم هنوز موضع انتخاب نكرده بودم.....

anyway! اهان من مث خيلي از خانوما نيستم كه سنمو نگم....!!!  نوزده سالمه. تابستون ميرم تو بيست سال! البته يكي از دوستام (ارزو) همه اش يه روز از من بزرگتره و ميگه بيست سالشه!!!!! ولي من ميگم نوزده.... شايد الان بهتر باشه كه زياد سرتونو درد نيارمو وارد جزئيات نشم.....

To be continue.........!

اين وبلاگ خيلي نوپاس ... پس اگه خوندي نظر بده باشه؟ كارسازه.. مطمئن باش!

فعلا...!

 

+ چهارشنبه 11 خرداد1384 ---- |