... Hi all ...I got so disappointed and got so depressd that I can't update my weblog Untill again Hi........Babye... ![]()
+ دوشنبه 27 تیر1384 ---- |
به نام خدا سلام.. من دوباره اومدم.... با يه موضوع مرگناك!! 22. خب بريم سر اصل مطلب! ميخام در مورد مرگ بنويسم wow. "مرگ تنها واقعيتي است كه هيچ توهمي قابليت درمان آن را ندارد" هميشه ادعا مي كردم كه از مرگ نمي ترسم... اما چند وقتيه نظرم عوض شده... آخه مرگ خيلي ترسناكه.. زلزله بم يادتونه؟ بعد از زلزله چند شب شهادتين!!! مي گفتم و ميخابيدم كه حداقل با اينهمه گناه، مسلمون از دنيا برم! چن روز پيش بدجور فكر مرگ تو ذهنم رسوخ كرده بود. به مامانم گفتم؛ منو بايد با تابوت بذارين توي قبر. يا منو بسوزونين يا چه مي دونم،بندازين تو دريا! فقط منو تو قبر نذارين..مامانم گفت: فشار آب، هوا ،باد و... زيادتر از خاكه. حتي اون آبي كه باهاش تو مردشورخونه! مرده هارو ميشورن فشار داره. مث آتيش ميمونه.اينا همه عذاب گناهامونه. اينو نميدونستم . بهمين خاطر دوباره ترسم از مرگ زيادتر شده... من از مرگ ميترسم. ولي دوست دارم تو جووني بميرم.. آخه تعلق آدم به دنيا كمتره. نه زن و شوهر و بچه. نه هيچي... البته بايد اونقدر از دنيامون مطمئن باشيم كه آرزوي مرگ داشته باشيم. ولي كي از اين دنياش مطمئنه؟؟ هيچكس... من ساداتم اما از شفاعت اونا براي خودم نامطمئنم. چون مطمئنم اونا خيلي از دست همچين باقيمانده اي از نسل خودشون عصباني اند!!!! (البته نااميدي كفره... پس اميدوار مي مونم)! توي بينش داشتيم كه اولين نعمتي كه خدا به آدم داده حياته و اگه آدم سعي نكنه تو اين دنيا به بهترين نحو زندگي كنه گناه بزرگي كرده . ولي مگه مرگ ميذاره آدم زندگي كنه؟! حالا بياين يه كم بعد از مرگمون رو preview كنيم! تصور كن: دارن مي شورنت. داد ميزني؛ خدايا من خيلي جوونم. آرزو دارم... بذار برگردم. آهاي! من زنده ام. ولم كنين. اونا هيچي نمي شنون و تو رو بسرعت ميشورن. كارشونو بلدن...ديگه خوشگل و تميز شدي و براي رفتن به خونه هميشگي آماده. oh myLord~ :"لااله الا الله...و نماز ميت و بقيه كارا بسرعت تموم ميشه. الان دارن تلقين ميخونن.گريه ات دراومده: "" بابا من زنده ام. توروخدا منو نذارين تو قبر. اينجا خيلي كوچيك و تاريكه. اتاق من خيلي بزرگتر از اينجا بود. من نميخام اينجا بمونم. مي ترسم. مامان! تورو خدا نذار منو اينجا بذارن""" اما چه فايده؟ اونا تو رو نمي بينن. نمي فهمن. نمي شنون... ديگه گذاشتنت توي قبر. خاكا مي ريزه روت... تا قبل از اين درمقابل كوچكترين چيزي مقاومت ميكردي... الان چي؟ هيچ!... سنگ قبرو هم گذاشتن و يه كم گريه و فاتحه و ... ديگه موقع رفتنه. مي بيني كه بزور مامان و خواهرترو از روي قبرت بلند ميكنن و ميبرن. تو تنها شدي. براي هميشه... از شب اول قبر چيزاي زيادي شنيدي.. يعني شنيده بودي!! الان خودت تجربه اش ميكني... دعا ميكني هيچوقت شب نشه. ولي شب شده. چيزاي عجيبي دورو بر خودت مي بيني..دارن ميان طرفت..عذابت داره شروع ميشه. الان ديگه توبه فايده نداره.. احساس مي كني بدنت داره در اثر فشار خاك متلاشي ميشه.. به چشم خودت داري مي بيني اون شيري كه توي نوزادي خوردي از زير ناخنات داره مياد بيرون... اوه خداي من... ديگه نمي تونم ادامه بدم... بسه!!! واقعا ترسناكه. خب نظرت چيه؟ هنوزم دوس داري بميري؟ "(نه ؛ ميخواهم زنده بمانم!!! Let me live!) فردايي كه مرگ بهمراه دارد به امروز نزديك است.ساعتهاي روز چه زود مي گذرد و روزها چه تند ره به سوي ماه مي سپرد و ماهها چه با شتاب سالي مي شود و سالها چه پشت سرهم مي آيد و مي رود... ديربازي است كه بانگ "الرحيل" را برآورده اند و كاروان را براي حركت آماده كرده اند. كمتر به اين دنيا و ماندن در آن مهر بورزيد... راهي بس ناهموار و منازلي هول انگيز و ترسناك درپيش داريد كه از فرودآمدن و درنگ نمودن در آنها چاره اي نيست. اينرا هم بدانيد كه مرگ از نزديك به شما چشمك مي زند! به خاطر تنهايي ام در اين دنيا بخاطر گرفتاري ام وقت مرگ بخاطر تنهايي و وحشتم در قبر براي بيچارگي ام وقتي براي حساب صدايم مي زني به من رحم كن! و گناهانم را كه تا بحال از آدمها پنهان كرده اي به كل پاك كن. پرده هايي را كه روي نقاط سياهم كشيدي بگذار بمانند. به من رحم كن. وقتي در بستر مرگ، بي ناي حركت افتاده ام و دست دوستان مرا تكان مي دهد به من رحم كن. وقتي همسايه هاي خوبم براي غسل تنم مي آيند و خويشانم اطراف جنازه ام را مي گيرند و تنها در قبرم‹ روبروي تو قرار مي گيرم به من رحم كن! بخاطر تنهايي ام در آن خانه تازه! اگر مرا به حال خودم بگذاري هلاك مي شوم. اگر تو لغزشهايم را ناديده نگيري به كه پناه ببرم؟ اگر تو در آن خوابگاه مرگ، به من لطف نداشته باشي پيش كه بايد زاري كنم؟ اگر تو در قبر، گره از كار من نگشايي؛ به كه بايد التماس كنم؟ اگر تو به من رحم نكني كه را دارم؟ و كه به من رحم خواهد كرد؟ به اميد لطف كه باشم؟ اگر روز فقرم، لطف تو به دادم نرسد؛ لحظه پايان مهلت به سوي كه فرار كنم؟ من هنوز به تو اميدوارم، عذابم نكن... به من رحم كن....رحم كن....رحم....رحم كن...رحم مي كني؟!!؟؟ HAVE FUN…….Make me happy with babye
! از الان بخاطر طولاني بودنش معذرت ميخام...ولي اگه بخوني ضرر نمي كني..![]()
![]()
...حتي اسمشم تن آدمو مي لرزونه...اما:
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
گويي مي خواهد چنگالهايش را در درونتان فرو برد تا اگر كژي و پليدي در آن نهان داشته ايد بيرون آرد....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ دوشنبه 20 تیر1384 ---- |
به نام خدا پيش از موقع پژمـــرده و """" خشـــــك گـــــــــرديد """"""عشـــق ديگر براي من """آراسته با تاجهاي گل نيست ""مدتي است از آن لذت نمي برم """و چيـــــــــزي برايم به جاي نمانده """"جز؛ دردها و رنجهايش…........ به نظر من عشق چيز مسخره ايه.... مخصوصا اون چيزي كه الان رايجه... همه اش يه مشت چرندياته.. مث اين فيلم هنديا.. فيلم هندي فقط به درد خنديدن مي خوره مخصوصا وقتيكه خيلي احساسي و غمناك!!! باشه... عشقاي امروزي ام اينجوريه... يه مشت حرف تكراري. واقعا مضحكه. البته اين نظر شخصي منه و قصد توهين ندارم. شايد بخاطر اينه كه من خودم هنوز عاشق نشدم . و صد البته ترجيح مي دم هيچوقت اينجوري عاشق نشم... داستان از اين قراره كه اين دوست من همه چيزشو پاي عشقش گذاشت. همه زندگيشو. اعصاب و روانشو. منكه بيشتر از بقيه دوستام بخاطر بعضي مسائل درمورد اون احساس مسئوليت مي كردم سعي كردم اونو متقاعد كنم كه به اين قضيه فقط به عنوان يك دوستي ساده نگاه كنه. گفتم ضربه مي خوري. اما اون توجه نكرد و ميگفت X با بقيه فرق داره_چيزي كه بدون استثنا همه دختر پسرا مخصوصا دخترا درمورد دوستشون مي گن_ اما خيلي زود متوجه شد كه (X) جونش مثل بقيه است. البته اون پسره هم تقصيري نداشت. دوست من قضيه رو خيلي جدي گرفته بود.. هروقت به حال و روز اون نگاه كردم از عاشق شدن ترسيدم. از اعتماد كردن. البته اون ازدواج كرد و من اميدوارم كه خوشبخت بشه و گذشته رو فراموش كرده باشه. اما عشق اون الان به يه كينه و نفرت وحشتناكي تبديل شده و من مطمئنم كه هنوزم گاهي به اونروزا فكر مي كنه... خب اين فقط يه نمونه اشه. من خودم دوستاي زيادي داشتم كه بهمين سادگي ضربه خوردن و حالا كه حرف عشق مي شه مي خندن و مي گن مسخره اس.. شايد منم بخاطر حرف اونا به اين نتيجه رسيدم كه عشق واقعا يه چيز مسخره ايه... البته من بازم تاكيد مي كنم كه منظور من همين عشق زميني و دنياييه.. وگرنه عشق به خانواده و خدا و... رو هركي قبول نداشته باشه احمقه... البته منظور من دوستياي ساده نيست... اون دوستياييه كه واقعا زندگي طرفو تحت الشعاع قرار مي ده. وگرنه يه دوستي ساده و سالم كاري به آدم نداره وحتي در خيلي از موارد بدرد آدم ميخوره.!(باور كن)! چند وقت پيش يه كتاب خوندم به اسم نامه هاي سرگردان كه اينجا اعتراف مي كنم اگه مهندس!!! نبود تا الانم بدستش نياورده بودم! توي اين كتاب نامه هاي زيادي نوشته شده بود. يكي اش درمورد نامه يه دختريه به دوستش به نام آرلن .. اين دختر قصه ما هم يه جورايي گول!!! خورده و عاشق شده.. ولي الان بعد از مدتي نظرش درمورد اونكسي كه تا حد مرگ مي پرستيده عوض شده.. اونم وحشتناكتر از دوست من.. خودتون بخونين: ""مردها، آرلن من، در چهارچوب عشق و محبت، به وسعت غير قابل تصوري، نامردند. براي اثبات كمال نامردي مردان همين بس كه تنها در مقابل قلب عاشق و فريب خورده يك زن، احساس مي كنند كه مردند! پست تر و سمج تر از يك سگ ولگرد، عاجزتر و تو سري خورده تر از يك زندگي اسير، گداتر از همه گدايان پوزه بر خاك و دست تمنا به پيش، گدايي عشق مي كنند. اما تا خاطرشان از تسليم قلب زن راحت شد، يكباره به يادشان مي افتد كه خدا مردشان آفريده! و تازه كمال مردانگي را در بي نهايت نامردي جستجو مي كنند. در شكنجه دادن قلب و به زنجير كشيدن يك زن اسير. اگر به خاطر داشته باشي، سه سال پيش بود كه بر حسب سماجت تو با يكديگر آشنا شديم… در آن زمان دختري 20 ساله بودم و تو جواني 27 ساله. من بر حسب يك قانون اجتماعي مناسب ديدم كه با جواني لااقل هفت سال بزرگتر از خودم، به اميد يك وصلت ابدي نرد عشق ببازم ـ باختم ـ من تا 20 سالگي جز تحت تاثير روياي فرداي زندگي، هرگز به خاطر هيچ چيز، بخاطر هيچكس، با هيچ بوسه اي، در هيچ آغوشي از فرط شوق نلرزيده بودم. در حاليكه مطمئنم تو سالها پيش از ديدار من، در خيلي از شبهاي خوشگذراني…...... بقيه اش رو بهتره ننويسم...... البته دختره يكم تندروي كرده. ولي بالاخره اينم يه جورشه... معمولا همه اونايي كه شكست مي خورن بعد از نااميد شدن از طرفشون اينقدر بيرحمانه قضاوت مي كنن... جان؟ چي؟ من؟ عاشق شدم؟ بابا شوخي نكن. چي؟ برو. عشق كيلويي چنده؟ من عاشق بشم؟ خنده داره! ما به هم معتاديم. عاشق اما هرگـــــز ايندفعه دعاي آخر مطلبمو عوض من كنم... چه كسي مي خواهد، من و تو ما نشويم؟ خانه اش ويران باد!!!!!!
لرد بايرون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
+ پنجشنبه 16 تیر1384 ---- |
به نام خدا سلام... اين چن روزه اصلا حال درست حسابي براي update كردن نداشتم... اما الان مامانم اينا داداشمو بردن براي يه سري آزمايش. منم از تنهايي حوصلم سر رفته بود. بهمين خاطر گفتم بيام يه سري بزنم. ببينم دنيا دست كيه!(دست هموني كه بايد باشه و بحقه!) خداجونم ممنون كه دعاهامونو برآورده كردي... تو هميشه خوبي. چه وقتي كه ما خوبيم. چه وقتي كه بديم.. تو بي نظيري خدا. اصلا مي دوني؟ اِندشي!!!! اين تصادف باعث شد كه بيشتر به خدا فكر كنم. واقعا چه خدايي داريما. "عجب صبري خدا دارد..." من كه طرز فكرم يه جوري بود و يه جوري زندگي مي كردم كه انگار هيچوقت قرار نيست بميرم... اما اين تصادف دهشتناك باعث شد كه به خودم بيام. هرچن بايد اعتراف كنم اينا براي چن روزه و بعد از خوب شدن كامل داداشم باز روز از نو روزي از نو.. همه شوكه شده بوديم. من خودم هيچ كاري از دستم بر نمي اومد. انقدر ترسيده بودم كه حتي نتونستم يه آب قند ساده درست كنم.... هركي داداشمو ديده مي گه خدا بهش يه عمر دوباره داده. .... يه چيز ديگه ام كه ميخاستم بگم بيمارستان بود... واقعا نفرت انگيزه! منكه اين دو ساعت ملاقاتي مي رفتم بيمارستان اعصابم داغون مي شد. از بس مريضاي جورواجور مي اوردن. يكي انگشتش قطع شده بود.. يكي توي يه دعواي خيابوني چاقو خورده بود... يكي ام مث داداشي من واسه تصادف.... واقعا بيمارستان جاي مزخرفيه... به قول مامانم اينا خدا نصيب دشمن آدمم نكنه! من كه اين چن روزه يه پا خونه دار شده بودم!!!! اما از وقتي كه خواهرم اومد دوباره شدم همون تنبل خانم قبلي! خب، دارم زياده روي مي كنم... البته قبل از اينكه بخام تمومش كنم بايد از دوستايي كه باهام همدردي كردن واقعا از صميم قلب تشكر كنم... نمي دونم چي بايد بگم... فقط بايد از دوستاي خوبي مث آرزو، آقاي رحيمي كه امروز pm داده بودن اول پرسيدن حال داداشتون چطوره. حالا من زياد مهم نيستم!!!! maysa جون كه البته يه كم ازش گله دارم. چون يه كم موقعيت نشناسه و گيراي الكي مي ده كه مرغ پخته ام! توي قابلمه تعجب مي كنه! ولي مهربونه.. مث يه خواهره برام... آهان. اينم بگم كه به بنده پيشنهاد همكاري براي يه وبلاگ گروهي شده (اهم اهم اهم)!!! كه واقعا لطف كردن. دستشون درد نكنه. البته اين وبلاگ تازه تاسيسه و تقريبا هنوز خوشگل موشگل نشده. از مسئول اصلي اش تشكر ميكنم كه قابل دونستن و منو دعوت كردن و هم اينكه با من همدردي كردن.... لينكشو ميذارم اين گوشه( منظور از اين گوشه، آن گوشه ي بغل بقيه لينكها مي باشد!)! بيهوده گمان ميبرند ( فقط چون خيلي دوسش داشتم گذاشتم... يه شعر زيبا مث بقيه اشعار هوشنگ ابتهاج). و نان دشمنتان طبق معمول هركه هست آجر باد!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
و بقيه دوستا كه برام نظر دادن و همدردي كردن... لطف كردين مهربوووووووووووووونا![]()
![]()

![]()
كه من به روي تو تيغ خواهم كشيد
رفيق!
و يا در خانه ام را به روي تو خواهم بست
بيهوده گمان ميبرند
كه من رو در روي تو خواهم ايستاد
و ننگ و نام را
خواهم برد از ياد
من تيغي را كه
با خون برادرم
و اشك مادرم
آب داده اند
نخواهم كشيد
جز به روي دشمن
و نخواهم ايستاد
رو در روي تو
جز براي بوسه دادن! 
!![]()
![]()
![]()
+ سه شنبه 14 تیر1384 ---- |
برای داداشم دعا کنین.... تصادف کرد.... وحشتناک....... ![]()

+ چهارشنبه 8 تیر1384 ---- |
Be slow in choosing a friend, slower in changing! يه سئوال... اگه يكي هميشه اينارو بهتون بگه بهش چي ميگين؟ تا كي مي تونين تحمل كنين؟. واقعا عكس العمل آدم چي مي تونه باشه؟جالبه... یه دوست دارم كه هميشه با دوستش از اين ماجراها دارن... بيچاره اون دختره............................ هميشه از اونايي كه فكرشو نمي كني بيشترين ضربه رو ميخوري...هميشه هستن آدمايي كه يادت بندازن نه... اونقدرام كه فكر مي كردي زرنگ نيستي... بالاخره يه جوري خودشونو نشون مي دن.. بگذريم... نمي دونم چرا الكي الكي اينارو نوشتم.... اين امتحان آخري اعصابمو ريخته به هم... وحشتناك بود... يعني اگه واقعا اين استادا يه كم به دانشجو احترام بذارن، يه ذره به دانشجو فكر كنن، چي مي شه؟ آسمون به زمين مياد؟ ...من كه يه درس چهارواحدي رو افتادم... از اينم بگذريم.... اينقد فكرم مشغوله كه نمي دونم چي بنويسم... اما يكي از دوستام ديشب مي گفت آخه دختر تو كه نمي رسي وبلاگتو آپ ديت كني بيخود مي كني وبلاگ مي سازي شايد اين آپ ديت بخاطر حرف اونه .هرچند... ازاونجايي كه حرفي براي گفتن ندارم ترجيح مي دم حرفاي بقيه رو منتقل كنم...اول ايليا تهمتني: "ما در نبرد با زندگي، قبيله پس از قبيله مي بازيم، رنگها و نژادها در فواصل و فضاها گم شدند، در حال سقوطيم و در حال خزيدن و مي گرييم اما منكريم" "بت من گناهكار است. دزدي بلد نيست. از دروغ سر در نمي آورد و بدتر! بلد است عاشق شود." maysa_fighter جون!!! بايد ازت تشكر كنم كه كتاب دعا براي زندگي ديگرو بهم دادي واقعا جالبه... خيلي دوسش دارم.. از حسن انتخابت ممنوع!!!! اينم از پائولو كوئيلو... كه بايد از مهندس! "تحقق بخشيدن به افسانه شخصي يگانه وظيفه آدميان است. همه چيز تنها يك چيز است و هنگامي كه آرزوي چنين چيزي را داري سراسر كيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي." ( اما واقعا همينطوريه؟ پس چرا اينهمه آرزو تو سرمه ولي هيچوقت بهشون نرسيدم؟! اينم از شاملو كه بايد از خودم!!! تشكر كنم... تو مرا هيچگاه در ظلمات پيرامون من باز نتواني يافت؛ چرا كه در نگاه تو آتش اشتياقي نيست.... اينم از امشب.. حسابي سرتونو درد آوردم... ولي به خوندنش مي ارزید..نمي ارزيد؟!!!!!!!!!!!!! و نان دشمنتان هركه هست آجر باد !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تشكر كنم.........
تو رسيدي؟!؟!![]()
![]()
![]()
![]()
+ پنجشنبه 2 تیر1384 ---- |