تبليغاتX
من ديگه غزل نمي گم واسه تو

من ديگه غزل نمي گم واسه تو

Those who Love @ First sight are Traitors @ Every Glance

 

به نام خدا

"من ميتوانم در سه کلمه هر چيزي را که در مورد زندگي فهميده ام را توصيف کنم: زندگي ادامه دارد."

Robert Frost

 سلام...

به دو صورت مي شه به قضيه تولد و 31 مرداد نگاه كرد:::

1)      اي كاش  هيچ تقويمي توي دنيا31  مرداد نداشت...

2)      اي كاش تمام روزاي دنيا 31  مرداد بود.....

 بعضي روزا كه واقعا از دست اين دنيا و آدماش حتي خودم خسته مي شم و ديگه واقعا زندگي و آدماش و اتفاقاش برام بي معني ميشه دعاي اولي رو مي كنم

اما بعضي روزام هست كه واقعا زندگي به روم لبخند زده و اتفاقاي خوب و خوشي برام افتاده كه مي گم چقدر خوبه كه تقويم 31 مرداد داره....

حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست...

 31 مرداد هيچ تفاوتي با روزاي ديگه سال نداره.... يعني براي بقيه. اما براي من چرا يه فرق داره و اونم اينكه اونروز خدا منو از خودش روند... مثل آدم..مثل حوا و مثل خيلياي ديگه كه قبل و بعد از من به دنيا اومده بودن... اما اين قضيه ادامه داره  ادامه داره  ادامه داره تا روزيكه ديگه هيچ گِلي واسه آفرينش اين مخلوق عجيب و ناشناخته وجود نداشته باشه...

اما چه من شاد باشم و بگم چه خوب كه تقويم 31 مرداد داره و چه عصباني و غمگين و برم بخيال خام خودم  31 مرداد رو از تقويم بكنم و محوش كنم من بازم اومدم تو اين دنيا...شوت شدم تو اين دنيا و هيچ كاريش هم نمي تونم بكنم...

زري آخراي شب پنجشنبه شب يه زميني شد.... اون لياقت آسموناو بهشت و هرجايي كه قبلش بود رو نداشت..مثل همه اونايي كه قبلش زميني شدن و بعدش....

اما خدا خيلي مهربونتر از ايناس كه بنده هاشو تنها بذاره..... خداجون يه پدر و مادر به زري داده كه با هيچي تو دنيا عوضشون نمي كنه ((حتي با يه كاميون راني..اونم پرتقالي)!!! خواهربرادري كه هميشه باهاش بودن . دركنارش.. هرچن گاهي اوقات........

دوستايي به زري داده كه واقعا به اين دنيا معتادش كرده...

خداجون!  يه روزي منو از پيش خودت روندي و(شوتوندي)! فرستادي اينحا. منو زميني كردي . من گريه كردم. گريه كردم. از اين دنيا متنفر بودم. تو به من دلداري دادي كه بالاخره از اين دنيا هم خوشت مياد. ولي من باور نمي كردم كه اين دنيا بتونه جاي تورو برام بگيره... ولي خداجون شرمنده!!! خودت نخاستي من زيادي غصه بخورم.... همه چي بهم دادي (البته خيلي چيزام ندادي كه شايد حكمتي داشته) حالا با ترس و دلهره ميگم خداجون... من اين دنيارو دوس دارم... خودت باعث شدي..... خودت با قرار دادن آدما و دوستاي به اين مهربوني مهر اين دنيا رو انداختي تو دلم... خودت... فقط خودت خداجون... من تقصيري نداشتم........ مي دوني چرا دوسشون دارم؟ مي دوني؟ چون مي دونم كه اونام يه روزي پيش تو بودن و تو به اونام اين قولو دادي. پس نبايد نااميدشون كنم. آره خدا.؟؟

يادمه يه روز سر كلاس listening&speaking بحث سن و اميد به زندگي بود. نوبت من كه شد گفتم ميخام وقتي خيلي جوونم بميرم. مثلا بيست و دو سه سالگي.. استادم خنديد اونم با اون حالت تمسخر هميشگي اش..... حالا كه بهش فكر مي كنم مي بينم آره...خنده داره... من به اين دنيا معتاد شدم...معتاد.. به اتفاقاش. به آدماش و به.... نميخام بميرم... حداقل به اين زودي نه.....

خب اينم از تولد زري..... حالا كه فكرشو مي كنم مي بينم سي و يك مرداد روز خيلي دوس داشتنيه.. اي كاش تمام روزاي سال 31 مرداد بود (آخه اين روزا دنيا همه اش داره بهم لبخند مي زنه..لبخند كه هيچي داره قهقهه مي زنه)

 راستي يه چيز ديگه يه دفعه سر كلاس داشتيم خصوصيات متولدين هر ماه رو مي خونديم من با اعتماد به نفس كامل حاضر شدم استاد ماه تولد منو (مرداد) بخونه و استاد شروع كرد به خوندن...چشمتون روز بد نبينه..... هرچي صفت وحشتانك و خبيثانه! توي اين ديا بود ربطش داده بودن به مردادي ها.... من كه هيچكدوم از اينارو قبول ندارم....هيچكدومشو..حالا شايد يه كم غيبت كردنشو! قبول داشته باشم ولي بقيه....

 

Thanks for reading my poor update

Have fun

Babye

 

 يادم نرفته..آرزو جون امروز تولد توئه....بهت تبريك ميگم.....

و نان دشمنتان طبق معمول هر كه هست آجر باد ( البته بشرطيكه تولدش نباشه ها)!

 

+ یکشنبه 30 مرداد1384 ---- |


In God we trust

رفتار من عادي است

اما نمي دانم چرا اين روزها

از دوستان و آشنايان

هركس مرا مي بيند

مي گويد:

اين روزها انگار

حال و هواي ديگري داري!                                  

من اومدم!                                                                                                                      يادم نيست اونروز چه اتفاقي واسه ام افتاده بود كه وبلاگم اينقد خشك و رسمي شد و بوي نااميدي (بقول يكي از نظردهندگان) مي داد. (راستي نااميدي چه بويي مي ده؟)  anyway دوباره اومدم. گفته بودم نميتونم از اين وبلاگ دل بكنم!

چشمام باز نمي شه از زور خستگي.اگه غلط تايپي داره كه ديگه كاريش نميشه كرد. البته از اونجاييكه اينجانب تايپيست! تشريف دارم چشم بسته ام درست تايپ ميكنم (آرزو اينجا نباشه لو بده اونروز تو كافي نت چقدر غلط تايپي داشتم)  كجا بودم؟ آهان؛ تازه غصه اينم دارم كه دوباره بايد برم تدريس! آخه زري خانوم چند روزيه رفته تو نخ تدريس زبان بلاد كفر!(اي بيگانه پرستِ اجنبي بزرگ كنِ مروجِ زبانِ صهيونيست ياري كنِ مخالفِ جمهوري اسلامي ايران و مخالفِ فعاليت هسته اي و باعث شيوع بيماري وبا در ايران! اصلا؛ اي تهاجم فرهنگي)!  اصلا تو مودmood  تدريس نبودم كه زن عموي شريف زنگوليدن فرمودن؛ بدو بدو واست كار تراشيدم. يكيه ميخاد زبان يادش بدي. گفتيم ok حالا چه كسي مي باشد اين طرف. فرمودن كردند كه: پسر همسايه مون واسه ساعت 5 باهاش قرار گذاشتما. من: آخه من روم نميشه. زن عمو: آهان! يادم نبود خجالتي تشريف دارين! دختر! اينقد كلاس نذار.اون بچه اس. راستي زهرا  درمورد قيمت پرسيد من چيزي نگفتم. گفتم قيمت براش زياد مهم نيست. من: زن عمووووووووو. يعني چي؟ به من بدبخت فلك زده بيچاره بي پول نفله! نگاه كن! واسه چي  مهم نيست؟ پسر نيست كه هست. بابا دوم راهنماييه (نگفتم؟ پسره دوم راهنماييه. در زمينه زبان هم بيغ تشريف داره)! تا حالا زبان زياد تدريس كردم ولي دوم راهنمايي نوبره بخدا. آخه من چي برم بهش ياد بدم؟ زن عمو: اگه من ديگه به تو رو انداختم! بابا همسايه مونه زشته. اينهمه از روش تدريس تو تعريف كردم. گفتم به فاطي و ابوالفضل زبان ياد دادي (فاطي ترم يك زبانشو افتادن فرمود. ترم دو با روش تدريس بنده 17 نوش جان كرد. ابوالفضل؟؟ حاضر نشد نمره شو بگه. نمي دونم چرا!) خلاصه  قبول كردم به اين بشر كه مجيد ناميده ميشد زبان ياد بدم. مامانش ميگفت خيلي نااميده. ميگه قبول نميشم. منم مث اونايي كه بيست ساله زبان تدريس ميكنن گفتم نه خانوم! الان يكم استرس داره. بنظر بچه باهوشي مياد! ولي بعد از دو ساعت سروكله زدن با اين بنده خدا ميخاستم جيـغ بكشم اين بايدم نااميد باشه! دوسال زبان خونده هيچي بلد نيست. يه ساعت فقط داشتم بهش ميگفتمI  يعني چي و بقيه ضميرا..فرداش هرچي ازش مي پرسيدم بلد نبود. واسه اش نوشتم اونم با چه خطي..مث يه بچه دوم راهنمايي (به جان خودم!) يه ربع نشستم تا آقا با اين برگه هه آشتي كنه يه چيزي بنويسه... بعد از يه ربع؛؛؛                               

من:     مجيدجان! پس چرا هيچي نمي نويسي. وقت داره ميگذره ها...                                     مجيدجان!:    آخه... مي دونين مشكل من چيه؟                                                                          من؛   چيه عزيزم (با كلي حرص و عصبانييتيت! و ابروان در هم گره شده!)                                    مجيدجان!:  مشكل من اينه كه اصلا نمي تونم حروفو بخونم!                                                           من:  

خدا اين جور شاگردا رو بقول مامانم نصيب دشمن آدم هم نكنه...ميدونم اين هيچي نميشه تو زبان. ولي هي به مامانه دلداري ميدم كه پسرتون خيلي باهوشه. حتما قبول ميشه.

حقيقتش اصلا تصميم نداشتم در مورد تدريس زبان بنويسم. يكي از دوستام پيشنهادشو داد و چون ميخاستم بهش بگم مهم! بود نوشتم. وگرنه از اينكه از اتفاقات روزانه چيزي بنويسم خوشم نمياد..

مثلا ميخاستم واسه روز پــدر مطلب بذارما......                                                                               به پدرا داره ظلم ميشه؛                                                                                                          پدر مادر به يه اندازه واسه بچه ها زحمت ميكشن حالا چرا خدا يه كم فرق گذاشته و بهشتو فقط زير پاي مادر گذاشته؟... البته از اونجايي كه همه جا مرد سالاريه اينم بگم. توي ميدون خيابون ما!! روز مادر چراغوني نبود. يعني چراغوني اش در همون حد هميشگي بود. اما بمناسبت روز پدر چشمت كور ميشه اينقدر زلم زيمبول؟! از اينور و انورش رد كردن(يه كم اغراق شد. فقط چراغونيه!)

روز مادر نوشته بودم كه با مامانا مهربونتر باشيم و برا يه بارم كه شده تو روي خودش بهش بگيم دوسش داريم. اعتراف ميكنم؛ به مامانم نگفتم دوسش دارم. ولي باهاش مهربون بودم. حالا روز پدر نزديكه. بياين بازم سعي خودمونو بكنيم كه مهربونتر باشيم باهاشون...

Dad! I love u…. may God help me to be a good daughter for u… I know that I annoyed u very much, But wanna say; forgive me Dad!

Daddy I'm so happy because u r my father! I'm telling u the truth

Be beside me forever. I will never ever send u to elderlies'  house!!!!

اونايي كه باباشون كنارشون نيست حالا به هر دليلي؛ فوت، سفر، زندان! و يا هرچيز ديگه اي قدر باباشونو خيلي بيشتر از اينكه ما بخايم اينجا بگيم مي دونن..ولي چرا وقتي به فكرشون مي افتيم كه ديگه كنارمون نيستن؟ روز مادر شبكه دو ساعت دو سه نصف شب! يه برنامه داشت واسه خانه سالمندان. خيلي غم انگيز بود. اشك تو چشام جمع شده بود... واقعا بعضيا چجوري دلشون مياد با پدرمادرشون اين كارو بكنن؟ يعني روزايي كه مادرشون تا صبح بالا سرشون پلك نزد يا پدرشون واسه يه لقمه نون به اين در و اون در ميزدو فراموش كردن؟ روزايي كه مامانه هيچي نخورد تا اون بچه هه سير شه يا باباهه از اينكه بچه هه جلو دوستاش كم نياره تمام پولاي پس اندازشو خرج كرد تا اون شيك بگرده رو فراموش ميكنن؟ اصلا چه فكري ميكنن كه اونا رو ميفرستن آسايشگاه؟ حالا چون يه كم مايه دار شدن و يا نمي دونم كلاسشون رفته بالا و سطح تحصيلاتشون خيلي فوقه! عارشون مياد بابا مامان پيرشون باهاشون زندگي كنن؟

اونروز توي خونه همه تحت تاثير اين برنامه بوديم. بعد نيم ساعت مامانم گفت زري! مي ري چايي بياري؟ گفتم مامان باز به من گفتي؟ پير شي مي برمت خانه سالمندانا..فك كردم الان ميخنده... جا خورد! باور نمي كرد اين حرفو بزنم. اشك تو چشاش جمع شده بود.از خودم بدم اومد. حق نداشتم با مامانم اين حرفو بزنم. اونم توي روزي كه متعلق به اون بود! (سريع پاشدم رفتم چايي اوردم)!!!

ديگه بايد كم كم تمومش كنم. مواقعي كه ميخام شروع كنم به نوشتن واسه وبلاگ، هي با خودم مي گم آخه چي بنويسم. ولي وقتي كه تموم ميشه مي گم دختر چقدر حرف زدي تو!!!

چيزاي زيادي قرار بود بنويسم. قرار بودupdate ايندفعه خيلي بهتر از قبل بشه ولي بخاطر بعضي مسائل يه كم فرق كرد...

Have fun

Babye

نخير يادم نرفته!!!              و نان دشمنات هركه هست آجر باد

اين و نان دشمنتان... داستان جالبي داره كه سر فرصت واستون مي گم!!!(ديدين خيال رفتن ندارم؟!)

+ پنجشنبه 27 مرداد1384 ---- |


 

Hi !

I'm so busy these days…

Poor my private weblog!!! ( bichareh I mean)!!!

  

It's a mean old scene when it comes to double crossing time

When you think you got good buddies, they will spin around and cheat you blind.

Double crossing man is mean, will try to make it so you lost.

You'll fill your mind with worry, you know he hurt me with the blues.

 وقتي زمان خيانت فرا مي رسد همان صحنه رذيلانه پيش چشم مي آيد.

همانوقت كه فكر مي كني رفقاي خوبي داري دور و برت مي چرخند و به بهانه اي سرت كله مي گذارند

مرد خيانتكار آدم پستي است. سعي مي كند چيزي را كه از دست مي دهي بدست بياورد.

فكرت مشوش مي شود. مي داني كه اينجور آدمها غمگينم مي كنند و آزارم مي دهند...

  مثل اينكه اسم وبلاگم داره رو خودمم تاثير مي ذاره........ اين اسم رو اصلا دوست ندارم ولي از اونجايي كه داشتن اسم براي داشتن وبلاگ! ضروري بود اين به ذهنم رسيد شايد چون تازه اين آهنگو گوش كرده بودم و يه جورايي توي مود اون شعر بودم.....

اما همين شعر و همين اسم لعنتي داره روم تاثير مي ذاره كه بسه. غزلسرايي بسه (منظورم از غزل همين update كردنه) شايد ديگه غزل نگم واسه تو  نه واسه تون.... البته تو اين وبلاگ........

ولي با اين وبلاگ خاطره هاي تلخ و شيرين زيادي دارم. نمي تونم به همين سادگي ازش دل بكنم. مي دونم بارها شده از خوندن وبلاگم خسته و كسل شدين. ولي اگه اعتراف نكنين كه واقعا بعضي جاها خوب از كار دراومده بود بي انصافي كردين! نكردين؟

مگه نبود روزايي كه ممكن بود از يه چيزي خسته و عصبي بودين همينجوري بر حسب اتفاق يا هر چيز ديگه اومدين به وب من سر زدين و از دست شيطنتاي من و دوستام خندتون گرفته؟ اصلا خنده نه تعجب نكردين و واسه يه لحظه مشكلاتتونو فراموش نكردين؟ نشده؟ پس بايد بگم واقعا آدماي اخمو تر و جدي تر و خشك تر از خودم با وب من سر و كله مي زدن...!

امكان نداره با تعريفايي كه از خاطرات دانشگاه و مدرسه يا با گفتن اون شيطنتايي كه من و ارزو مي كرديم نخنديده باشي. امكان نداره ....

 شايد بهتر باشه تمومش كنم............................

 نمي دونم چرا update اين دفعه اينقد رسمي شد....

 تا اونجايي كه من شنيدم پنجشنبه اول ماه رجب شب آرزوهاست.. واژه عربي اش يادم رفته.....

يعني خدا امشب به آرزوهاي اينهمه آدم گوش مي ده؟؟؟؟ خيلي سخته. نيست؟ فكر كن!  وقتي دو نفر همزمان دارن باهات حرف مي زنن يه جيغ بنفش مي كشي! بابا يكي كي. من نمي فهمم. چي دارين مي گين؟.. اونوقت خداجون امشب بايد به آرزوهاي نزديك يك ميليارد نفر گوش كنه.. البته اگه فقط مسلمونارو حساب كنيم...

خداجون گيج نمي شي؟ پس منم آرزو دارما ! به منم گوش كن...

 

Thank you  God for anything  that u give me or not….

Help me God. Only u can help me.  wanna get back to you…

I wish I be a real  Moslem.

Am I ? I don't think so

That was my wish God: wanna get back to you…..

may u help me  friend?!

That's enough zari…stop it…!!!!

Have fun !

و نان دشمنتان هر كه هست آجر باد!

(البته ممكنه دشمنتون توي شب آرزوها دعا كنه كه خدايا هركي واسه آجر شدن نون من دعا مي كنه نونشو آجر كن. پس حواسمون جمع باشه)!!!!!!!

+ پنجشنبه 20 مرداد1384 ---- |


 

به نام خدا

سلام...

"وقتي که بچه بودم هر شب دعا ميکردم که خدا يک دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم که اينطوري فايده ندارد. پس يک دوچرخه دزديدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد."Emo Philips      

 

تا حالا فكر كردين چرا انجام دادن بعضي از گناها اينقد لذت بخشه؟ شايد واقعا بخاطر اينكه فقط واسه هيجان و خنده اشه كه انجام مي ديم.

اينكه آدم بخاد براي هيجان و خنده يه شيطنتايي بكنه اون دنيا مواخذه ميشه؟

حرف پستي كه ميشه ادم ياد دانشگاه و مدرسه و... مي افته!!

يكي از اين شيطنتا دزديه!!! تا حالا دزدي كردين؟ خيلي كيف داره ها! بايد بهتون بگم من و دوستام از اين كارا زياد كرديم.. از دزديدن headset سايت دانشگاه  گرفته تا دزديدن موبايل يكي از بچه ها توسط آرزو. حالا ببينين چه ضايع بازي درآورده اين خانم.. گوشي رو خاموش نكرده بود دوستمونم همينطور دنبال گوشيش مي گشت كه يكهو همه ساكت بودند ناگهان موبايلي گفت: آهاي! من تو كيف آرزوام منو نجات بده!!! اينم بگم كه هدست دانشگاه هنوز خونه يكي از بچه هاست و روش نشده بره تحويل بده. من از اين تريبون! اعلام ميكنم برو خودتو معرفي كن. خودم ضمانتتو ميكنم... حالا نيست خودم از اين كارا نكردم. روز آخر دانشگاه مهديه(گ) ساعتشو گذاشته بود روي ميز و حواسش نبود... در توضيح بايد بگم كه يه ساعت ديواريه كه اشتباهي به دست بسته مي شه!!!! من اونروز بخاطر امتحان اعصابم خورد بود و همينجوري كه نشسته بودم ساعت رو كردم دستم. عجب ساعت سنگيني بودا.... يكي دو ساعت ديگه خودمم يادم رفته بود يهو مهديه ندا در داد بچه ها ساعتم نيست... منو ميگي يه لحظه يادم اومد ولي به روي خودم نياوردم. ساعتو نشون آرزو دادم اونم كه پست تر از من!!! گفت بيخيال هيچي نگو.. اينقدر گشتيم ولي ساعت مهديه رو پيدا نكرديم!. بيچاره از خير ساعتش گذشت...تازه من چقدر پرروام. مهديه رو مواخذه ميكردم :واقعا كه آدم ساعت يادگاريو گم مي كنه؟  يه عكس دسته جمعي آقاي رحيمي ازمون گرفت كه عمدا ساعتو بيرون نگهداشتم تو عكس بيافته. اما از اونجايي كه ايشون خيلي عكاس حرفه اي بودند همين يه دونه عكس سوخت!!یه ماهه ترم تموم شده و ساعت هنوز پيش منه.اين ديگه واقعا دزديه ...

اينو نميخاستم بگم. شد ديگه؛ يه دفعه رفتيم سر كيف يكي از پسراي كلاس!! حالا بماند كي ولي بخدا من كاره اي نبودم تازه مخالفم بودم.هيچي برنداشتيما. فقط يه سرك كوچولو. چيزی براي دزديدن نداشت

راستي دودر كردن دوست هم گناهه؟

اينكه خوراك من و آرزوئه..اصولا ما دوتا توي اكيپمون يه نموره از همه پست تريم!

بقول فاطيما بحضرت علي!خيلي كيف ميده دودر كردن بچه ها.كلاس فارسي عمومي مهديه برگشت گفت بچه ها پايه اين پنج نفري از كلاس بريم بيرون كلاسو بهم بريزيم؟ همه ok داديم. آرزوي طبق معمول خودشيرين گفت اول من ميرم بعد شما بياين.اونكه رفت بدذاتي مهديه(گ)گل كرد گفت آرزو رو ضايع كنيم نريم. پنج دقيقه اي هيچكدوم نرفتيم. از اونجايي كه اونروز كار من گير آرزو بود پاشدم رفتم (اي آب زير كاه) بعد فاطيما و امينه. مهديه نيومد. باز پستي من و آرزو گل كرد. بايد يه جوري اين دو تا رو هم دودر ميكرديم.. گفتم مهديه رو كه ميشناسين ناراحت ميشه. بريم سركلاس با اين نميشه شوخي كرد. اخرش قبول كردن گفتم دوتا دوتا بريم. همينكه رفتن تو كلاس ماهم پريديم ترياي دانشگاه. يه راني و بستني خريديم. البته مهمون آرزو. آبروشو خريده بودم ديگه. رفتيم پشت پنجره كلاس.. هركاري ميكرديم مارونمي ديدن. تا نگاه كردن آرزو يه ليس به بستني و منم در راني و باز كردم... واقعا قيافه هاشون ديدني بود. البته اين دودره بازيا كم نيستا مثلا به بهونه بانك! بچه  هارو دور مي زديم( اين چه اصطلاحاتيه من امشب به كار مي برم؟) مي رفتيم بستني مي خورديم... يه دفعه ام سوئيچ ماشين دزديديم. اين ديگه آخر پستي بود...

اين شيطنتا مخصوص من و آرزوئه و توي تابستون توصيه مي شه. مواقعي كه مي ريم بيرون. كرانچي ميخريم. با همون دستاي كرانچي اي! مي ريم سراغ شيشه مغازه ها. اتفاقا يه فروشگاه لباس عروسه كه بيچاره هر دفعه شيشه شونو تميز مي كنن باز فرداش... همينطور كه لباسارو بهم نشون مي ديم شيشه مغازه هم يه كرانچي نوش جان مي كنه. زنگ در خونه ها رو مي زنيم.(فك نكنين بچه مدرسه اي هستيما.نه جانم. ما دانشجويان اين مملكتيم. قشر فرهنگي و آگاه جامعه)!!! آهان الان يادم اومد... هروقت كه مي ريم سلف يه آدم فرضي براي خودمون درنظر مي گيريم كه برامون از قبل جاگرفته و مي ريم اول صف. فكرشو بكن اون دختر خانمي كه زودتر از ما رسيده و نخاسته حق بقيه رو ضايع كنه ته صف مونده ما هم با يه قيافه حق به جانب به جلوييامون مي گفتيم خانم چرا عجله مي كني مگه نمي بيني صفه. بعد خيلي متشخص مي ريم غذامونو مي گيريم و مي خوريم.و اون دخترخانم فقط يك متر اومده بود جلوتر. احتمالا يك ساعتي توي صف مي موند!!! shamed on us

البته من يه بار بخاطر اين شيطنتام مجازات شدم..دبيرستان يه دوست داشتم به اسم سيما.. دختر ماهي بودا ولي يه جورايي UNORMAL مي زد. اتفاقا بغل دست من مي نشست. يه روز خيلي حالش گرفته بود خواستم يكم باهاش شوخي كنم. يكي از وسايلشو دزديدم. دستبندش بود. خيلي براش عزيز بود. خيلي ام دنبالش گشت. اشكش ديگه داشت درميومد. دلم براش سوخت دستبندو گذاشتم روي ميز فك ميكردم الان ميخنده. يهو شروع كرد جيغ بنفش كشيدن سر من. اول خنديدم بعد ديدم نه ادامه داره. خيلي نرم و آروم زدم به كتفش گفتم برو بي جنبه..چشمتون روز بد نبينه. يه دفه  unormalish گل كرد و... اصلا نفهميدم چي شدكه ديدم دو تا ميز اونور ترم! باور كن تا دو سه دقيقه نمي تونستم تكون بخورم. هيچكس تا حالا جرئت همچين رفتاريو با من نداشته خودشم پشيمون شده بود اومد كمكم كنه. پاشدم يكي خوابوندم تو گوشش و رفتم بيرون. ولي هنوز هم فكر مي كنم اونروز كم آوردم!.

 اينم  براي خودم جالبه. با آرزو رفته بوديم دفتر برادرش. صحبت دوران دانشگاهش شد ميگفت دو نفر توي دانشگاه ما بودن كه همه بدشون ميومد موقع غذاخوردن كنارشون بشينن. اينقد كثيف بازي درمياوردن كه تا بيست ميز اونورترشون خالي بود. من اومدم خودشيريني كنم گفتم واقعا چه آدماي كثيفي پيدا مي شن ما ديگه اينجوري نيستيم كه داداش آرزو گفت البته بايد بگم يكي از اون دو تا من بودم..منو مي گي اينجوري شده بودم.

ديگه چيزي يادم نمياد.. اتفاقاي ديگه اي هم افتاده كه يا حوصله نوشتنش نيست يا الان بخاطرم نمياد.

حالا به نظرتون اينا گناهه؟

 عروسي نرفتم.بهونه ام جور شد:دندون درد. واقعا دندونم درد مي كردا. بدم نميومد برم. نشد ديگه!

باز زياده روي كردم.. بقيه اش بمونه براي دفعه بعد. اونام جالبه...

Have fun

داشت يادم مي رفتا؛ و نان دشمنتان هر كه هست آجر باد.

+ یکشنبه 16 مرداد1384 ---- |


    

In God we trust…

     

      سلام... حرف خاصي واسه گفتن ندارم..حال من خوب است اما تو باور.......مكن.....

٭كرگــدن و پرنــده ٭

پرنـــده گفت:  اين كه امكـان ندارد، همه قلـــب دارند.

كرگـدن گفت: كو كجاست؟ من كه قلــب خود را نمي بينم.پرنــــده گفت:خب چون از قلبت استفاده نميكني، قلبت را نمي بيني.ولــي من مطمئنم كـه زيــر اين پوست كلفت يك قلـب نازك داري.كرگدن گفت: نه،من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلـب كلفت دارم.پرنده گفت:نه تو حتما يك قلب نازك داري چون بجاي اينكه پرنده را بترساني، بجاي اينكه لگـدش كني، بجاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را بـاز كني و آنرا بخـوري،داري با او حــــــرف ميزني.

 كرگــدن گفت: خوب، اين يعني چـي ؟!! پرنــده گفت:وقتي يك كرگدن پوست كلفت، يك قلــب نازك دارد يعني چي؟ يعني اينكه مي تواند عاشـق بشــود .كرگـدن گفت: اينها كه مي گويي، يعني چي؟

پرنــده گفت :يعني..؛ بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم....

كرگـدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشتفكر كرد بهتر است همـان اولين جمله اش را بگويد.... اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.

كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري؟

 پرنده گفت: نه، اسم اين نيـاز است، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود؛ احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد . روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگــــــدن مي نشست و هر روز پشتش را ميخاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.

يكروز كرگدن به پرنده گفت: بنظر تو اين موضوع كه كرگدني از اينكه پرنده اي پشتش را مي خاراند، احساس خوبي دارد، براي يك كرگـدن كافي است ؟

پرنــده گفت : نه كـافي نيست. كرگدن گفت درست است كافي نيست. چون من حس ميكنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم. پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند، جلوي چشم هاي كرگدن.كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت:

اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين.

 وقتي كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسيد و گفت: پرنده، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه ميگفتي،اما قلبم از چشمم افتاد . حالاچكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟

 پرنده گفت: يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند..

 كرگدن گفت:عاشق يعني چه؟
پرنده گفت:يعنی كسی كه قلبش از چشمش مي چكد. كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيافتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ،

بگذار تمام قلبـــم را براي او بريزم.......

٭٭٭٭٭٭٭ اون پايين واسه عشق بد گفته بودم؟ حالا يه كم خوبشو گفتم. خب اينم يه جورشه!!!!!!     ايندفعه خودم حرفي نزدم...كدوم بهتره؟ فقط بيام يه مطلب بذارم و برم يا باز توي كار بزرگا دخالت كنم و        اظهار فضل كنم؟

 آخ. پاك يادم رفته بودا...فردا عروسي يكي از دوستامه... بنابه دلايلي نميخام برم..دنبال يه بهونه مي گردم..          هيچي ام به ذهنم نمي رسه. حتما بازخواستم مي كنه كه چرا نيومدي...چي بگم؟

و نان دشمنتان هركه هست آجر باد.

+ دوشنبه 10 مرداد1384 ---- |


 

به نام او كه بهترين است... خدا رو ميگم!

سلام..

من دوباره اومدم...

نوشته بودم اونقدر غمگين و نااميدم كه نميتونم آپديت كنم . الان يه كم اصلاحات و شفاف سازي! لازمه. نااميد بودم ولي نه خيلي افسرده: عصباني بودم. خب مگه حالا فرقي ميكنه كه نااميد بودم يا افسرده يا عصباني. فكر كن كه نااميد بودم يا افسرده يا عصباني: حالا فرقي به حال من يا تو كرد كه اين نااميد بود يا افسرده يا عصباني؟ مگه نااميد بودن و افسرده بودن و عصباني بودن چقدر توي آپديت كردن يا آپديت نكردن من تاثير داشته؟ اصلا حالا فرض من عصباني بودم يا نااميد يا افسرده...اه بسه ديگه بابا چقدر ز...مي زني.. مثل اينكه اين مشكلات زندگاني! و همينطور گرماي هوا حسابي رو عقلم تاثير گذاشته و من رو يا نااميد كرده يا افسرده يا عصباني!damn

مي گما اين تابستون نميخاد تموم شه. تا زمانيكه درس و دانشگاهه همه اش دعا مي كنيم تابستون بياد يه نفس راحت بكشيم. حالا هي داريم سماغ مي مكيم تا پاييز بياد و دوباره بشينيم سر درس و كتاب. هرچقدرم كلاس هنري و ورزشي ثبت نام كني باز اون درساي لعنتي دوران تحصيلي نميشه. منكه واقعا حوصله ام سر رفته. هرچند يه روز درميون با آرزو ميريم بيرون، فين، cd اوريجينال گردي، صدالبته لزومي ام نداره كه... shamed on us بازم وقتي ميرسم خونه ميگم اه حوصله ام سررفت...

                                                  

بعضي از اين پسرا چقدر اعتماد به نفس دارن! ديروز با آرزو خيابون بوديم. يه پسره اومد مزاحم بازي!!! آقا ما محل نذاشتيم. اين پسره كه ديد نه هيچ رقمه بهش رو نمي ديم. گفت ببينين من مايه دارما! ! سي دي، شو، فيلم، هرچي بخواين دارم. من كه نتونستم جلوي خندمو بگيرم. بالاخره بخير گذشت. هيچي سي دي نصيبمون نشد! آخه پسره يه جورايي نافرم! مي زد. معتاد، قشنگ! و يه كم مشنگ! مسيرمون عوض كرديم اونم اينقدر خمار بود كه نتونست  همون موقع ماشینو بپیچونه تو خیابون سر و ته کنه و پيدامون كنه. البته زبادم تابلو نبود که معتاده چون شب بود. تاریک بود . تو ماشین بود.اونم یه ۲۰۶ فکسنیهمه پسرا ...

 
فردا، پس فردا، پسون! فردا روز مادره.. ديروز با آرزو درمورد اين قضيه هم اظهار فضل ميكرديم! قضيه خيلي بغرنجه! آخه چي بخريم واسه اين مامانا.

يه شلوار جين خوشگل وخوشرنگ و ماماني سايز خودم! تن مانكن توي ويترين يه مغازه توجه مارو جلب كرد. به آرزو گفتم اينو مي خرم واسه مامانم نمي تونه بهم فحش بده كه اين چيه خريدي. بعد ميگم آخي! مامانجون مثل اينكه اندازه ات نيست. ايشالله سال ديگه! واقعا كه. خيلي نامرديه

ميخاستم يه خاطره از روز مادر چند سال پيش بگم ولي ديدم خيلي آبروريزيه. ضايع ميشم. بيخيال شدم...

                                                         

مامانا خيلي ماهن. خيلي تكراريه بگم كه هيچ جايزه اي!!!!! نمي تونه زحمات اونارو جبران كنه. ولي باور كنين اينكه مامانا مي گن اصلا توقع ندارم واسم كادو بخرين يه جورايي تعارفه. مامانا خيلي دوست دارن بچه هاشون به فكرشون باشن و حداقل توي اين روز يه كم مهربونتر باشن. خيلي مامانمو از خودم رنجوندم و مي دونم كه اكثر ما نوجوونا و جووونا همينطوريم. فك مي كنيم كه از دماغ فيل افتاديم. اگه اين روزم از مادرا بگيريم و نخايم يكم مهربونتر باشيم كي ميخايم باهاشون خوب باشيم. هان؟؟؟ منكه غيرتي شدم فردا مي رم همون شلوار جين رو واسه مامانم ميخرم!

Mommy!  you are the best... Believe me… Without you I never ever want this world.

May God help me to be a good daughter for you from now.Or no  from the mother day

 I will try to be.........

Regards: zari….

بابا انگيسي....... شايدم روم نشد فارسي بگم!

  از اونجايي كه موضوع خاصي واسه نوشتن نداشتم اين شد كه اين شد؟ ببخشين كه اين شد. حالا چي شد؟ !

خب ديگه زياده روي طبق معمول morbid (آخه آرزو اين سوتي بود كه تو دادي؟)است و بهتره كه تمومش كنم. نگين همون بهتر كه اين چن روزه نبود...

روز مادرو با مامانامون جشن بگيريم. بوسش كنيم. براي اولين بار تو روي خودش بهش بگيم دوسش داريم(خودمو ميگم) و اگه تونستيم سعي كنيم بچه هاي بهتري بشيم. سخته ولي نشدني نيست.

 

دلم واسه اين دعا تـنگـوليده !!!

و نان دشمنتان، هركه هست آجر باد

+ یکشنبه 2 مرداد1384 ---- |