₪ اول دبستان..... مامان: مامان ميخاي باهات بيام؟ من: نه مامان جون.با فاطي ميرم.ديگه بزرگ شدم.تازه خواهرشم هست.بياي همه فك ميكنن بچه ام! مامان: باشه مامان شيطوني نكنيا... من: مامان؟؟؟؟ من و شيطوني؟؟؟؟؟؟؟؟ مدرسه...! بچه ها: من مامانمو ميخام.... من: چرا همه دارن گريه مي كنن؟ پس چرا من اينقد شنگولم _ نمي دونم اونروزا لفظ شنگولو بلد بودم يا نه_ كلاس! باز بچه ها: من: فاطي جون شكلاتتو مي دي به من؟ معلم به يكي از بچه ها: عزيزم اسمت چيه؟ يكي از بچه ها: گريه.... معلم به من: عزيزم اسم شما چيه؟ من: من؟ اهم اهم اهم من زهراي... نه...اجازه خانوم؟ صب كنين... من زهرا ساداتِ ...هستم....خانوم اجازه شما چقد تپلين!!! _ از همون روز اول بايد خودمو تو دلش جا ميكردم ديگه_! معلم: يه نيشگون كوچولو از لپ زهرا ساداتِ....گرفت. ! ₪ اول راهنمايي.... مامان: مامان ميخاي باهات بيام؟!؟؟ من: ماماااااااان....... اكرم اينا هستن ديگه......گير داديا........ ! مدرسه! من و دوستان: واي باورم نميشه اينقد بزرگ شده باشيم كه بيايم راهنمايي! كي ميشه بريم دبيرستان! معلم به بچه ها: بچه ها شما ديگه بايد حسابي درس بخونين و............ ₪ اول دبيرستان.... مامان: مامان ميخاي روز اولو باهات بيام ؟ من: مامااااااان.. روت ميشه اينو ميگي؟ اكرم هست ديگه.._ازابتدايي تا آخر پيشدانشگاهي اكرم بود ديگه! دبيرستان.... از الان چشم و همچشمي ها شروع شده....... يكي از بچه ها بعد از چن روز: زري! مي دوني روز اول درمورد تو چي فكر مي كردم؟ من: چي عطي جون؟! عطي جون: به مهسا مي گفتم اين دختره كه پشت سر ما نشسته و چشماش عين گرگه من: بلهههههههههه؟؟؟!!!؟؟؟ من؟؟؟ !!! رژ بنفش!!!؟ دبير مربوطه اولين كلاس _ از شانس خوب يا بد ما دبير رياضي_: ببينين من توي اين كلاس با هيشكي شوخي ندارما.......آهاي شما... اسمت چيه؟ من: من؟ زهرا سادات....نه....زهرا..نه....زری...اصلا همون زهرا سادات..!!! دبير مربوطه: دفعه اول و آخرت باشه اينجور سر كلاس مي شينيا؟! ₪ اول دانشگاه!!! من: ..... مامان!؟ شما نمياي با من بريم دانشگاه؟؟؟!!! مامان: برو دختر خجالت بكش....زهرا؟...يادت نره مامان سنگين رنگين باشيا. روز اولي با استادا كل نكنيا... من: مامان من و كل؟ مامان: نه عزيزم تو كه كل نمي دوني چيه.... !!! مامان وقتي دارم از خونه ميزنم بيرون: زهرا....حالا ميخاي بگم داداشت بياد دنبالت ؟! من: نه ديگه..... مرسي مامان جون _اينه تفاهم داشتن با پدر و مادر...ياد بگيرين_!!! دانشگاه... اينجا ديگه نه از فاطي خبري بود نه از اكرم نه از عطي جون و نه از بقيه.....خودم... اولين دوستي كه پيدا كردم همون مهديه ر بود كه روز ثبت نام باهاش آشنا شده بودم...اونم يه جورايي مث عطي جون درمورد من فك مي كرد...با اين چاشني كه خدا بهم رحم كنه من چجوري 4سال اين دختره ي بداخلاق و اخمو رو تحمل كنم! الان چي ميگه؟ اصلا فك نمي كردم اينجوري باشي......تازه يكي از بچه هاي كلاس: خانوم فلان... روزاي اول حتي جرئت سلام كردن به شمارو نداشتم آرزو: ميگم زري امسال چجوري ميخاي..._ بعلت مسائل امنيتي و لزومي نداره كه سانسور شد.shamed on us_ روزاي اول دل خوشي از اين خانوم نداشتم از بس خودشيرين بود اين دختر!!! الان ديگه...روش زياد ميشه اگه بگم... اونم دست كمي از من نداره ها _ آدم مث من ديده بودين اينقد خودشو تحويل بگيره؟!!!_ ₪ اينم از تابستان سرشار از اتفاقات ناگوار و باگوار!!!به سلامتي تموم شد و رفت دنبال كارش...بخاطر تصادف داداشي نتونسيتم مسافرتي بريم كه بشه اسمشو گذاشت مسافرت!!! ₪ اجازه خانوم؟! اين بود انشاي ما درمورد مدرسه ها واشده!!! ₪ مدرسه عین دانشگاهه؟ نه؟ راهنمایی عین دانشگاهه؟ نه؟ دبیرستان؟ آهان حتما دانشگاه عین دانشگاهه آره؟ مجیدجان اون صدا و سیما بود که عین دانشگاه بود..شما جملات حکیمانه نگفته هم عزیزی ₪ هركي ميره دبستان...هركي ميره راهنمايي...هركي ميره دبيرستان...هركي ميره دانشگاه...هركي نميره دبستان...هركي نميره راهنمايي...هركي نميره دبيرستان...هركي نميره دانشگاه.... هركي دبستانشو تموم كرده...هركي راهنماييشو تموم كرده...هركي دبيرستانشو تموم كرده..هركي دانشگاهشو تموم كرده.... هركي _ چي؟ باز زدم جاده خاكي؟_ همه و همه موفق باشيم......... !!! و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun Babye Zari![]()
![]()
...
......
........شكلات.......
...........مامان نرو توروخدا......من مامانمو ميخام...![]()
![]()
.....مامااااااااان... من مامانمو ميخاااااااااااام........![]()
![]()
![]()
![]()
_ خدايي يادم نيست گفت گرگ يا گربه!!نه يادم اومد! گفت عين روباه!_
با اون رژ بنفشش!!خيلي خودشو قبول داره.......چقدم مغروره...واي واي واي...!!![]()
اونم دبيرستان؟ گمشو دختر... !!!
!!حرف زدن با بغل دستي ممنوعه....اونم توي كلاس من......خب بچه ها اگه الان درسو شروع كنيم كلي از كلاس A5 جلوترينا !
!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
_چقدر جذبه داشتم خودم خبر نداشتم_ از وسطاي ترم به بعد كلي فرق كردم.. از الان اعلام ميكنم: بنده همون زريِ.نه... زهراساداتِ.... ترم يك هستم.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ پنجشنبه 31 شهریور1384 ---- |
به نام خدا با هيچ مي آيي. با هيچ مي ميري. چه چيزي از دست ميدهي؟ هيچ! Monty Python سلام ₪ خيلي زودتر از اينا بايد update ميكردم… 1001 مشكل داشتم…كامپيوتر حسابي قاطي بود از بعد از قضيه Hack تمام كامپيوترو ريختم بهم….. درايوا بايد فرمت ميشد.شايد يه كم خيالم راحت شده. هرچند اونكسي كه منو هك كرده شهامت معرفي كردن خودشو نداره و تموم حرفاشم بلوف بود. ولي يه چيزي منو برده توي فكر. اينكه اون منو ميشناسه و از يه قرارمداري صحبت مي كنه كه هيچ ازش سر در نميارم... كم كم دارم به خودم اميدوار مي شم..... وقتي که ميوه اي را مي خوري، به کسي که درختش را کاشته، فکر کن. ضرب المثل ويتنامي ₪ اگه از خواننده هاي قديمي وبلاگ من باشين حتما مطلب مرگ و عشق منو يادتون مياد..گرم نه كه اگه يه سر به آرشيو ماه قبل بزنين پشيمون نمي شين...امروز داشتم بعد از اينهمه وقت نظرامو ميخوندم يكي واسه ام نظر داده بود كه وقتي به وبلاگش سر زدم بسي متعجبناك شدم...اينم از وبلاگش http://pesarekhub.blogfa.com / اين آقاي محترم داستان ما مطلب مرگ و عشق منو با همون فونت با همون رنگ و حتي با همون عكساي من كه بخاطر اينكه از Hostedpictures ميگرفتم ديگه باز نميشده رو گذاشته تو وبلاگش شايد تازه واردي و نمي دوني كه اينجور برداشت آزاد از وبلاگاي بقيه اونم بدون ذكر منبع كار درستي نيست...پس من از همينجا بهت مي گم...تمام اين مطالبي كه توي وبلاگ من يا اكثر وبلاگا مي بيني حاصل فكر و انديشه خود نويسنده اس....مطمئن باش اگه از خودت مطلب بذاري توي وبت خيلي بهتر مي توني مخاطب جمع كني چون اينجوري حداقل خودت خيالت راحته كه نظر خودتو گفتي نه نظر يكي ديگه رو..... ممنون ميشم توي وبت ذكر منبع كني يا مطالب منو حذف كني............ ₪ بخاطر قضيه هك شدن يه چن روزي نتونستم بيام بالا تا امنيت سيستم رو ببرم بالا اما توي نظرا به بي معرفتي و از اين حرفا متهم شده بودم..... از اينجا اعلام مي كنم از اين خبرا نبوده....مشكلات نميذاره بابا..مشكلات... اوني كه منو هك كرده از اين وبلاگ مطلع نيست... خيلي خوشحالم....حالم از آدمايي مثل اون بهم ميخوره......مترصد يه فرصتم حالشو بگيرم....خيلي زود اين اتفاق مي افته..... نبايد همه كاسه كوزه ها سرمن بي خبر از همه جا و همه چي بشكنه... ₪ اصلا باور نمي كنم تابستون بهمين سادگي تموم شد..... تابستون خيلي دوس داشتم كلاسا شروع بشه....ولي الان حسابي نظرم فرق كرده. 20 واحد گرفتن و پاس كردن بايد خيلي سخت باشه... اما وقتي به اين فك مي كنم كه بازم اونروزاي سراسر شادي و شيطنت داره شروع ميشه دلم ميخاد برم دانشگاه. دلم واسه همه اساتيد تنگ شده.خوشحالم كه باز با خانم پاشايي كلاس داريم.ولي استاد حبيب زاده چي ميشه؟ عالي بود هرچن همين جناب استاد يه چن باري اكيپمونو سر كلاس ضايع كرد و البته هميشه از من ايراد مي گرفت و... _داره زيادي شخصي ميشه_ البته فك كنم با شروع شدن كلاسا باز بشم همون زري شيطون و شوخ سابق و از اين حال و هوا بيام بيرون- ₪ جملات قصار امروز از يه وبلاگه كه اگه اشتباه نكنم بايد جمله ها و نكته ها باشه. همينجا از گردآورنده اش تشكر مي كنم... ₪ نيمه شعبان بهمين سادگي از راه رسيد... مثل اكثر مسلمونا كه توي اين روزا جشن به پا مي كنن و از اين حرفا توي كوچمون آش نذري داريم..... نذر داداشمه... چن ساليه نذر داره...هنوزم نفهميدم سر چي؟ برام جاي سئواله كه يه پسر توي اين سن بايد سر چي نذر كنه. اونم به مدت چند سال سر نذرش بمونه و... اولين دعاي امسالو من براش مي كنم...داداشي نذرت قبول! ₪ در غمهاي بزرگ شجاع باش و در غمهاي کوچک صبر پيش بگير. وقتي اين کار سخت روزانه ات را به پايان بردي با آرامش به خواب برو. خـدا بيدار است. ويکتور هوگو ₪ ايندفعه ديگه نيمه شعبانه و از تمام روزاي سال عزيزتر... پس دعاي آخر تغيير ميكنه.... اللهم عجل لوليك الفرج آمين Have fun Babye Zari.![]()
بدون كوچكترين تغييري البته يه كم تغييرات داده بود كه خيلي مضحكش كرده بود...من بند اين حرفا نيستم...ولي دوست محترم احتمالا يه بار ديگه به وبلاگ من سربزني....همون مطلب كه در مورد مرگ بود و شما خيلي راحت شايد نيم ساعت هم وقت صرفش نكردي و كپي كردي گذاشتي توي وبلاگت چيزي حدود نصف روزمو صرف كردم تا بتونم اينجوري درش بيارم... اونpreview كاملا منحصر بفرد بود و اونوقت شما دوست عزيز بهمين سادگي اومدي باخيال راحت گذاشتي تو وبلاگ خودت تازه بعدم اومدي تو وب من نظر دادي؟ جالب نيست؟ يا همون عشق.... تا اونجايي كه من يادمه دوست اون دختره اونروزا موبايل نداشت.حالا چطوري زنگاي تفريح بهش زنگ ميزده رو منم نمي دونم..... با اضافه كردن اين مطلب فقط داستانو مضحك كردي.......![]()
![]()
![]()
+ دوشنبه 28 شهریور1384 ---- |
آهاي؛ اوني كه رنجونديش دوست منه
![]()
اينارو من مي فهمم و يكي دو نفر ديگه... پس بهتره که حذف بشن... خوشحالم.....
تابستون داره تموم ميشه.....تنها خوبي كه اين فصل با اين گرماي وحشتناكش داشت ـ اونم گرماي كاشان ـ فقط اينكه بيكاربودم و بي خبر از همه جا ـ آره جون عمه ات ـ هرچن يه مشغله هايي داشتم ولي...
و نان دشمنتان هركه هست آجر باد![]()
Have fun
Babye![]()
![]()
+ شنبه 19 شهریور1384 ---- |
In God we trust سلام... نمرديم و ما هم رفتيم قاطي هك شدگان...... من كه ديگه داشتم قالب تهي مي كردم. خفنHack هك شده بودم. همه اطلاعاتم دستش بود. بقول خودش شيطان بود. ولي بي آزارترين شيطاني كه به عمرم ديدم..... فكر كن؛ با يكي از IDهات مدت زيادي كار نكردي. بعد كه ميري سراغش مي بيني يكي به add listت اضافه شده اونم يه شاخه واسه خودش درست كرده به اسم best friend واي وحشتناك بود. خلاصه منم از اونجايي كه حسابي ترسيده بودم (آخه وحشتناك اطلاعات زيادي توي كامپيوترم بود) سعي كردم باهاش محترمانه برخورد كنم. هرچن دوسه باري حالمو گرفت ولي.....الان بهم قول داده كه باهام كاري نداشته باشه!!!!!!!!!I hope خلاصه بهتون پيشنهاد مي كنم كه حداقل يه بار هك شدنو امتحان كنين اگه فك مي كنين كسي نمي تونه هكتون كنه ميخاين من IDتونو بدم بهش سه سوت هك شين!!! اصلا حال و حوصله آپ كردن نداشتم ولي دلم به حال اين وبلاگ سوخت . البته واسه شماها نسوخت كه مجبورين بخونينش!!!! هميشه هر اتفاقي كه توي زندگي آدما ميافته ربطش مي ديم به قسمت و سرنوشت...نمي دونم وقتي يه درسو ميافتيم. يكيو از دست مي ديم... خلاصه از يه چيزي محروم مي شيم مي گيم چي كار كنيم قسمت بود ديگه؟ البته خب واقعا بعضي وقتا نميشه از دست قسمت و سرنوشت و تقدير و اينجور مسائل فرار كرد.... ترم دو توي درس reading يه داستاني داشتيم به اسم Lottery داستان جالبي بود. هرچن اگه از اول مي خونديش فكر مي كردي يه داستان خيلي عاديه و بالاخره يكي اون شرط بندي و بخت آزمايي رو مي بره و همه چي تموم ميشه ولي من تا آخرين سطر داستان نفهميدم قضيه چي شد و وقتي سطر آخر خونده شد واقعا شوكه شدم. فك كنم همه اينجور شدن...از اونجايي كه اون داستان به زبان انگليسي بود و من حوصله ندارم كه تحت اللفظي ترجمه كنم abbreviation اونو مي نويسم!!! داستان از اين قرار بود كه توي يه دهكده كوچيك هر سال يكبار يه بخت آزمايي بود. البته اين بخت آزمايي يكم با اين چيزايي كه ما ميشنويم مثل ارمغان بهزيستي و بنياد!! و اين چيزا فرق داشت. قضيه اين بود كه همه آدما توي ميدون اصلي ده جمع ميشن و منتظرن كه اون آقاي مسئول، برنده! بخت آزمايي رو اعلام كنه همه خانواده ها جمع مي شن. يه خانومي بوده كه ديرتر از همه مياد و خيلي ام شاد و شنگول بوده. بعد وقتي همه ساكت ميشن قرعه كشي شروع ميشه. همه نفساشون تو سينه ها حبس ميشه تا اينكه اون آقاي مسئول اسم چن نفرو اعلام ميكنه. خلاصه اينكه قرعه كشي روال عادي خودشو طي مي كنه تا اونكسي كه آخرين نفره و بليط اصلي بخت ازمايي رو برنده مشخص ميشه. همون خانومي كه ديرتر از همه اومده بود... همه ساكت ميشن. ديگه هيچ صدايي شنيده نميشه. به غير از صداي گريه و زاري خانواده اون زنه. زنه اصلا باور نمي كرده كه اون برنده بشه. و مدام مي گفته It isn't fair اين عادلانه نيست و از اين حرفا تا بالاخره قرار مي شه كه جايزه اون خانوم بهش داده بشه. درميان بهت خانواده اش و خودش: الان دقيق يادم نيست ولي....اونو سنگسارش مي كنن..... همه تا اونجايي كه مي تونن سعي مي كنن اينكارو به بهترين نحو انجام بدن.... آخه اين رسمشون بوده كه براي پربركت شدن محصولاتشون يكيو قرباني كنن و امسال اين قرعه افتاده بود به اسم اين خانوم.... خب اينم قسمتش بوده ديگه.......قسمتش بوده؟ آدما اينجورين...حاضرن براي بهتر شدن زندگي خودشون خيلي ساده بقيه رو قرباني كنن....البته مرگ هميشه واسه همسايه اس. شايد اون زنه هرگز فك نميگرده كه اونروز خودش سنگسار ميشه و به خيال خودش مياد و به يكي سنگ ميزنه و زندگي عاديش ادامه پيدا مي كنه. ولي اين دفعه ورق برگشته بود و اون بايد تقاص اون سنگايي رو كه تمام سالها به بقيه زده بودو پس بده...وحشتناكه. وحشتناك.....ولي اين رسم روزگاره. ما كه هيچوقت توي مملكتمون از اين بخت آزماييها نداشتيم. ولي از روشهاي خيلي وحشتناكتري براي بيچاره كردن و نابود كردن اطرافيانمون براي بهتر شدن زندگي خودمون استفاده كرديم... واقعانا خدا چي آفريدي؟!!؟؟!! يعني خودت هيچوقت هيچوقت از كاراي اين بنده، اين مخلوق، اين آفريده، اين اشرف مخلوقات متعجب نمي شي؟! نگو نميشي!!!! خب اينم از update .... باز دو سه روزي نيستم..خوشحال باشين!!!! راستي اگه بيكار بودين يه دعاي كوچولو كنين...خدايا نشه!!(خوبه آرزو)!؟ و نان دشمنتان هر كه هست آجر باد Have fun![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به وب همتون سرزدم![]()
![]()
![]()
![]()
Babye
+ جمعه 11 شهریور1384 ---- |
In God we trust
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست
من، يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که
بدون هيچ دليلی و بدون هيچ اراده ای
به اينجا تبعيد شده ام
درون دست هاي من ؛
سيب سرخ گاز زده ايست که
نمی دانم چطور به دست من رسيده است
و من همينطور سرگردان
به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را، هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است
و بر فراز سر
آسمانی به وسعتی
که نمی دانم
به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی،
که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من
اطرافم را آدم ها گرفته اند کههر کدامشان مثل من
بدون اينکه بدانند برای چه بر سنگفرشی از
باقيمانده مردگانشان
, قدم می زنندو گاهی هم برای اينکه چيزی گفته باشند
زير لب زمزمه می کنند: "چه هوای خوبی"
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی
هستم که بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند
می دانم
روزی، به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت
در حفره ای تاريک که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد
مدفون می شوم.
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است
و انگار نه انگار که رفتنی.
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر
اين موضوع يک اتفاق ساده است
يک اتفاق ساده مسخره
برای اينکه تنوعی باشد
برای گريز از تکرارقدم زدن های بيهوده
و به گمانم کسی هم آن بالاهاست
که نظاره میکند
مردن تدریجی ام را...
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی...
![]()
babye
![]()
+ جمعه 4 شهریور1384 ---- |