ديگر دندان هايت گوشت تنم را گاز نمي گيرند مثـــل ساندويج نيمه كاره ای طعم تكراري مرا به سطل زباله تعارف مي كنی سس قرمز از رگهايم بيرون مي زند گربه هاي خيابان خيال تكه كردنم را دارند مثل زباله اي گران قيمت مي دانم خدايان انسان را بدل به شيئي مي كنند، بي آنكه روح را از او برگيرند تو نيز بدل به سنگي شده اي در درون من ₪ به يه پوچي نسبي رسيدم.............. روح و روان درست حسابي واسه ام باقي نمونده...... هيچي بهم آرامش نمي ده.....موسيقي؟ نه...بيخيالي طي كردن؟.....نه..... دانشگاه؟ نه...گفتن و خنديدناي الكي؟..... اينا همه شدن عادت...... به يه پوچي نسبي رسيدم....... يه پوچي نسبي......وقتي هنوز نتونستم خودمو بشناسم چطوري ميخام بقيه رو بشناسم؟؟؟ هر ضربه اي كه تو زندگي ام خوردم سر همين قضيه بوده.... ₪ بهتره كم كم بارو بنديلمو جمع كنم و.....برم...... احساس ميكنم ديگه چيزي ندارم كه بگم........ بهتره تمومش كنم.......شايد يه وبلاگ ديگه ساختم با يه محتواي كاملا متفاوت......شايد به يه زبان ديگه..... شايد....شايد..... نمي دونم....شايدم هيچكاري نكردم...من و چه به اين كارا؟؟؟ بشين درستو بخون بچه... شايدم برگشتم همينجا و مثل بچه آدم به كارم ادامه دادم...... البته يه بار ديگه ام تصميم گرفتم برم كه برگشتنم مصادف شد با وبلاگ اين دوتادختره. به اتفاق زرآره برگشتم....اما الان دل و دماغي نمونده واسه اين يه دختره! اينهمه گفتم و گفتيم و خونديم و نوشتيم چي شد؟ كجارو گرفتم؟ به چي رسيدم؟ اتفاقا برعكس خيلي چيزارو از دست دادم...خيلي چيزارو... خسته شدم....... غزلم كجا بود تو اين دوره زمونه؟ ₪ ...... وبلاگ دار شدنم كاملا اتفاقي بود....... فك نميكردم هركسي بهمين راحتي ميتونه يه وبلاگ داشته باشه....بهمين خاطر جوگير شدم و يكي كه نه دوتا ساختم...آدرس اون يكي وبمو به هيشكي ندادم به هيشكي چون..... بيخيال........ الان كه دو تا وبلاگ دارم به اضافه زرآره و همكاري با بعضي وبلاگا..ديگه مود نوشتنم نيست...اتفاقاي زيادي دوروبرم ميافته.....اتفاقاي واقعا جالب و گفتني ولي حس گفتنش نيست.....ديگه اون دختر كاشوني كه هدف اولش نوشتن خاطرات بكر و بامزه بود دل و دماغي واسه اش نمونده.....خاطرات بكر و بامزه همينجور ميان و ميرن ولي اين دختره بيخيال نوشتنشون ميشه..... چون اكثرشون به لزومي نداره كه مربوط ميشه و نميشه اينجا ازش ياد كرد ....خب بهتره تمومش كنم......... اين دختره حرفي واسه گفتن نداره...... ديگه بايد بره....... همينجور كه خيليا رفتن و آب از آب تكون نخورد............چه برسه به من كه........... ₪ هميشه كه نه ولي اكثر اوقات به تمام كساني كه توي ليست دوستام هستن و كساني كه بنابه دلايلي اسمشون نيست سرزدم. بايد اعتراف كنم بعضياشون نوشتنشون محشره... روم كم شد..... پس من ميخام چي بگم اين وسط با اين قلم ضعيف؟؟؟ ₪ قسمت نشد درمورد اين و نان دشمنتان هركه هست... صحبت كنم...شايد يه روزي برگشتم و ازش صحبت كردم.......شايدم خودتون يه روز فهميدين......يكي از دوستام ميگه دعاي خنده داريه.ولي اگه از مفهومش مطلع بشي....... اكثر كسايي كه ميخان برن وبلاگشونو حذف مي كنن......منم شايد حذف كنم.......شايدم گذاشتم همينجوري بمونه............... بالاخره آدميزاده.......... ₪ برداشت از مطالب من آزاده..هرچن اون دست نوشته هاي خودم ارزش كپي نداره ولي مطالب زيادي ام از بزرگان و بقيه توشه...برداشت از اونام آزاده ولي ذكر منبع شخصيت طرفو ميرسونه..حتي شما دوست عزيز! ₪ ديگه چيزي نمونده كه بگم؟؟؟؟؟ يادم نره مجبور شم برگردم.؟؟؟؟؟ خلاصه اينكه هرخوبي و بدي ـ زري خانوم تو اين دنياي مجازي به هيشكي بدي نكرده ـ از اين دختره ديدين بيخيال شين و براش دعا كنين........... بدجور محتاج دعام........ از تمام كساني كه بهم سر مي زدن و چشماي شامباسگومبوليشونو خسته ميكردن و مطالب منو ميخوندن معذرت خواهي مي كنم و بهشون اين اميدو ميدم كه ديگه از دستم راحتين...چون ايندفعه تصميمم كاملا جديه... البته .............نميدونم بابا.....گير دادما...... ₪ فرصت نشد سري توي سر وبلاگ نويسا دربيارم و معروف بم!...ولي همينشم واسه من كافيه.... همينم خوبه كه بالاخره بعضيا نوشته هامو خوندن و تحسين كردن....هرچن هميشه منتظر بودم ازم انتقاد بشه كه متاسفانه ................. ₪ اينم دستخط خرچنگ قورباغم......البته كه انتظار خبري نيست مرا.....نيست؟؟ پس چنين پنداشتي كه من هم همه چيز را پس از مدتي فراموش مي كنم كه به زانو مي افتم در مقابل اسب سركش تو ناله مي كنم كه سراغ جادوگري مي روم تا جامي از هلاهل برايم بجوشاند نه نگاهي نه ناله اي نه دعايي نفرين بر تو... سزاي تو اين است سوگند به بهشت به تمامي آنچه مقدس است و حقيقت سوگند به شب هاي پرالتهاب شور و شر ديگر پيش تو باز نمي گردم. و نان دشمنتان هركه هست آجر باد .......................دلم تنگ ميشه...............مي دونم.......................... Have fun babye![]()
![]()
...... ![]()
![]()
+ پنجشنبه 28 مهر1384 ---- |
₪ خب!، می بینم که حسابی به خودت میرسی،از خودت مراقبت میکنی. نیازهایت را برآورده میکنی. خوب گوش میدی یا میخونی، درباره ی رژیم غذايی،تغذیه،خواب و سم زدایی از بدن، همینطور خریدن وسایلی که میگن به درد ورزش میخوره و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتیکه آسیب ببینی. صابون هایی که تن را تمیز می کنن. افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن. مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن. اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات. زدن آمپولای ایمنی (واکسنها) و خوردن قرصای نیروزا. اما یادت باشه که بعـد از همه ی اینها بالاخره قصه به پایان می رسه... میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری. دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری. خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی، و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری. میگساری هم که نکنی، باز می میری. دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری. از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی، باز می میری، آخرش می میری. بالاخره می میری،دست آخر می میری.... آخرش می میری. ميتوني نرمش کردن رو از سر بگیری، اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری. توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری. از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری. می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه، خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری. حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری. ميتونی تو آسمون، پی بشقاب پرنده بگردی،شاید تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری. بالاخره می میری، در نهایت می میری.آخر، یک زمانی، می میری. با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری. دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری. روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری. می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی، اما همین که يخت را باز کنن، بالاخره می میری. می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری. به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری. می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی، آزمایش ايدز، و تست ورزش بدهی، به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نيست نقل مکان کنی. و تا صدسال زنده بمانی اما بالاخره می میری. سرانجام، آخر کار می میری. در نهايت، خواه ناخواه می میری. پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی، چون بالاخره، در آخرکار می میری. ₪ پس تو كي ميخاي آدم شي؟! نميخاي يه تكون بدي به خودت؟! بس نيست؟ اين زندگيه كه تو داري؟بسه بابا بسه...يكم انسان باش، يكم به خودت بيا...بسه....درست شو حالا ديگه.....اين زندگي نيست كه تو داري ببين كي بهت گفتم....داري خودتو گول ميزني...الكي ميخندي...الكي جوك ميگي....همچين با بقيه شوخي ميكني و ميخندي كه هركي ندونه فك ميكنه تو خداي شادي و خوشي هستي...پس چرا واقعا اينجور نباشي..باز كن..! د باز كن ديگه....يكم بيشتر..... بابا چيزي ازت كم نميشه... آهان اين شد.از اين به بعد اينقد اخم نكن.ah...با اخم و قهر و دعوا مشكلت حل نميشه...هزار بار...آهاي..تو....با توام....به حرفام فكر كن...فك كنيا... اين زندگي يه شوك و تغيير نميخاد....يه اتفاق حتي بد نميخاد.... اين تويي كه يه شوك ميخاي...تويي كه بايد عوض شي... خود خود تو ! ـ (حالا تو چته؟ خودمو مي گم بابا) و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun babye![]()
![]()
+ شنبه 23 مهر1384 ---- |
₪ شامگاه در ساحل رود نيل، كفتاري به تمساحي برخورد و به هم سلام كردند. كفتار: "حال و روزتان چطور است آقا؟" تمساح: " وضعم خراب است. گاهي از شدت درد و رنج گريه مي كنم. بعد همه مي گويند اينها اشك تمساح است. اين بيش از هر چيز ديگر ناراحتم مي كند." كفتار: " از درد و رنج خودت ميگويي اما لحظه اي هم به من فكر كن. من زيبايي ها و شگفتيها و معجزه هاي دنيا را مي بينم و از شدت شادي مثل روز ميخندم و بعد تمام اهل جنگل ميگويند؛ اين خنده كفتار است". دردي اگر داري و همدردي نداري با چـــاه آن را در ميان بگذار با چــــاه غم روي غم انداختن دردي است جانكاه" گفتـند اين را پيــش از ايـــن امـــــــــا نگفتند گـــر همـــرهان در چــــــاهت افكـندند و رفتـند آن گاه دردت را كجـــــــا فرياد كن..................... آه ₪ داخل پرانتز: به نام خداوندي كه بي حساب مي بخشد خوش به حالت زهرا ! امروز دچار امتحان بزرگي شدي و موفق هم بيرون آمدي منتظر يك معجزه ي بزرگ در زندگيت باش. باور كن. دوستدار تو...x جالبه...... اين به اصطلاح نامه امروز به من داده شد..توي دانشگاه....معجزه؟ فكر مي كنم اين معجزه بزرگ همين امروز اتفاق افتاد...اونم چه معجزه اي................. داستان از اينجا شروع ميشه كه: بنده امروز خير سرم دست به خيري ام گل كرده بود و به بقيه بچه ها توي تايپاي مربوط به يكي از درسا كمك كردم و خيلي ام زود نتيجه شو گرفتم.......... حق ورود به كلاس رو از دست دادم. ₪ بي ربط تر از اين ديده بودي؟: يه بنده خدايي از خدا ميپرسه يه ميليون سال چقدر طول ميکشه؟ خدا ميگه از نظر من يه دقيقه. يارو ميپرسه يه ميليون دلار چقدره؟ خدا ميگه از نظر من يه پني بيشتر نيست. يارو ميگه حالا من کي ميتونم به اين يه پني برسم؟ خدا ميگه خيلي زود، فقط يه دقيقه صبر کن تا بهش برسي!...گرفتي داستان چيه؟![]()
![]()
![]()
![]()
...بدون اينكه تقصيري داشته باشم...........عجب معجزه اي بوداااااااااااااااااااا........ خب نمي دونم اين دوست عزيز من منظورش از امتحان و موفقيت توي اون و معجزه چي بود ولي بد موقع اين برگه به دستم رسيد... توي اوج عصبانيت بودم و چند تا فحش كه نه ولي چرت و پرت بارش كردم...بار خودش و........![]()
![]()
+ چهارشنبه 20 مهر1384 ---- |
چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم. 25 دقيقه وقت دارم. 24 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود. 23 دقيقه وقت دارم. آخرين غذاي من كمي لوبياست. 22 دقيقه مانده است. به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها. آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم. به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد. بيست دقيقه ي ديگر باقي است. كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.» نوزده دقيقه مانده است. به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم. هيجده دقيقه وقت دارم. رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد. هفده دقيقه باقي است. مي گويد: «يك هفته، نه، سه هفته ي ديگر خبرم كن.حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.» وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.» م م م م ... پانزده دقيقه مانده است. اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن. چهارده دقيقه وقت دارم. پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد، در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده. از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است. دوازده دقيقهي ديگر وقت دارم. چوبهي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد. يازده دقيقه وقت دارم. چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد. ده دقيقه ي ديگر وقت دارم. منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند. در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده. اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ..... خب، به جهنم. هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم. هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم. بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند. شش دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ... پنج دقيقه ي ديگر باقي است. يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد. چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم. سه دقيقه ي ديگر باقي مانده. مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است. دو دقيقه ي ديگر وقت دارم. صداي كركس ها را ميشنوم...صداي كلاغ ها را ميشنوم. يك دقيقه ي ديگر مانده است؛ و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م... ₪ اين زندگي يه شوك ميخاد....يه اتفاق حتي بد ...خسته كننده اس...نفرت انگيزه....لعنت....! ₪ ماه رمضان...زودتر از اينكه بشه اومدنشو درك كرد اومد...اولين روزه....باشكوه بوده...شايد....يادمه بچگي ام گرسنه كه ميشدم بهونه ميگرفتم مامان كي اذان ميشه؟ بعد يواشكي دور از چشم مامان ميرفتم سراغ يخچال يه چيزي ميخوردم و دوباره ميرفتم سراغش كه ديگه نميتونم تحمل كنم و دوباره...! بزرگتر كه شدم و روزه بهم واجب شد؛ فهميدم با خـدا نميشه از اين شوخيا كرد!....اميدوارم حداقل فقط تحمل گرسنگي نباشه و.... *چرخ يك گاري در حسرت وا ماندن اسب.اسب در حسرت خوابيدن گاري چي.مرد گاريچي در حسرت مرگ*! ₪ همشهري سهراب اونم از نوع سپهري باشي و از روز تولدش بي خبر؟؟ نوبره.... وقتي همه بزرگان دارن درمورد اون ميگن من چي ميخام بگم اين وسط؟...البته سهراب زمان حياتش شهرتي رو كه الان داره بهيچوجه نداشت...اينه رسم ما آدماي ... مرده پرست!!! " و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم." انگار كسي به فكر ماهي ها نيست"""""""""""""""""""""""سهـــراب بيا كه آب را گل كردند... و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun babye![]()
![]()
![]()
+ پنجشنبه 14 مهر1384 ---- |
₪ ديگه از اين لباس خسته شدم! يه ماه پيش خريدم؟نخير بيشتر از دو ماهه دارم اين آشغالو مي پوشم... ₪ اه مامان چقد غذاهاي تكراري مي پزي؟ يه كم به روز باش!!شبيه قورمه سبزي و مرغ و ماهي شدم..كم مونده قدقد كنم با اين غذاهاي تكراريت.. ₪ ديگه اين شلوارو نميپوشم......سر كيسه رو شل كن ميخام برم خريد...يه كيف ديدم بدك نيست. جنسش توووپه 17000 تومن... دلم نمياد اينقدر پول بالاش بدم ولي چيكار ميشه كرد؟...پولي كه اونهفته دادي ته كشيد.. چيكارش كردم؟؟؟ براي اينم بايد سئوال جواب بشم؟ خدا چرا هيشكي منو درك نمي كنه؟ ₪ اگه ميخاي بيام عروسي فلاني بايد اون لباسو برام بخري....چي؟بايد همونروز مي گفتم كه زيادم شيك نيست اين لباسه؟ خب نگفتم حالا مگه آسمون به زمين رسيده؟ من اين لباسو نمي پوشم هرچند خودم اونروز گفتم همينو ميخام..هيشكي ام كه نديده باشه خودم نميخامش از اين بالاتر؟ ₪ مامان؟! بابا درمورد موبايل چي گفت؟ پس كي ميخره اين آشغالو..... ماه ديگه ديره... ديگه دارم شاكي ميشما... ببين مامان جونم من اگه ميخاستم مثل سمانه و اكي اينا باشم كه الان بايد واسه ام حداقل يه پرايد ميخريدن... حالا من هيچي نمي گم و وضع شمارو درك! مي كنم شماهام بايد منو درك كنين...اينكه موبايل ميخام با اون گوشي نوكيا خوشگله 380000 تومنيه توقع زياديه؟! اينكه ميخام كامپيوترمو عوض كنم توقع زياديه؟ تازه داداشي كه پرينتر رنگي ام برداشت برد..._ آخ مامان اگه اون لب تاپو ديده بودي كه اينجور نمي گفتي_..من چيكار كنم پس؟ اسكنرم ميخام تازه..ديگه نميخام به داداشي بگم واسه ام عكس اسكن كنه.... اتاقم حالمو بهم ميزنه.... بايدcomplete عوض بشه همه وسايلش. اون تخته كه اونروز ديدم خيلي شيك بود ماماني... خب پارسال خريده باشم اينو مگه چي ميشه؟ راستي ماماني ديروز مهسا رو ديدم ميگفت چرا كلاس بدنسازيتو ول كردي...گفت كه اسم منم دوباره نوشته. استخر خصوصي خيابونشونم دوباره كارشو شروع كرده.... مريم ميخاد بره كلاس فرانسه ميگه روم نميشه تنهايي برم توهم بايد بياي!..هرچي ميگم من تو درساي خودمم موندم ول كن نيست بخدا.... تازه ليلارو نديدي مامان دوباره كفش اسكيتاشو عوض كرده بود!...حسابي كم آوردم جلوش! چن داري بدي امروز برم روشو كم كنم؟ آخ مامان اعصابم خورد شده از دست اين دانشگاه لعنتي همه كلاسي داره اين خراب شده غير از ويولن!...به داداشي گفتم گيتارو رد نكنه بره حالا موندم چي كار كنم.... اون استاد خصوصيه ام كه رفت از اينجا...پس من چيكار كنم؟؟ واي واي اگه ديروز مائده رو ديده بودي با اون دك و پز خودت مي گفتي زري پاشو برو بيني تو جراحي كن...چشماتو بكش بطرف بالا...گونه هم بگو برات بزاره!.... عجب مانيكوري كرده بود بيشرف!... تتوي ابروهاش ولي حسابي تو ذوق ميزد.. از حرص گفتم مائده جون قبلا قيافه ات تو دل برو تر بود!!!.راستي مامان فاطي باز داره ميره دوبي...ميدونم باز ميگي من اگه برم مسافرت ميرم مكه اي جايي ولي ماماني..خب شايد خدا نميخاد تو بري طرفش! حالا هي بگو تا نرم مكه هيچ جاي ديگه نميرم...چي بگم بهش؟ باز بگم مامانم نمياد؟ خب يه سر برو ببين دنيا دست كيه.... منكه اگه كارم جور بشه اصلا همين عيد كه بياد ميذارم ميرم اونور!..باباهم نمي تونه جلومو بگيره!چي ام از داداشي كمتره؟ پسره كه باشه! اه اعصابمو خورد كرد اين تلفن لعنتي. هروقت connect ميشم اين لعنتي زنگ ميخوره...پس اين خط لعنتي من كي وصل ميشه؟ نكنه پولشو بايد خودم بدم؟ ₪ آخه اين چه زندگيه گنديه من دارم؟ به من چه كه فلاني پول نداره واسه دخترش لباس بخره؟ خب پسرش مگه محبوره بره زن بگيره وقتي پول نداره؟ من اگه بخام به زندگي اينا نگاه كنم بايد برم يه مرتاضي چيزي بشم و دست از زندگي و غذاخوردن و اينا بكشم كه.... بابا مگه همين چن روز پيش كه يه ماشيني لعنتي زد بهم و فرار كرد مردم اومدن به من كمك كنن؟ همه شون عين...سرشونو انداختن پايين و رفتن! خب منم از همين مردمم.به من چه كه همسايه ام داره يا نداره؟ باباش مريضه.... مريضه كه مريضه....! ₪ مامان اين كفش خيلي ارزونه....اگه دوستام بپرسن چند خريدي از خجالت مي ميرم.!!! مامان شما خودت از قيافه خونه خجالت نمي كشي؟ دو ساله دست به تركيب خونه نزدي! مبلمانمونم كه همون آشغالاي دو سال پيشه.واقعا روت ميشه مهمون بياد خونه!؟ اين مدل مبل از مد رفت بخدا.. هروقت فلاني مياد خونمون از خجالت آب ميشم...حالا اون هي درمورد مبلمان جديدشون صحبت مي كنه كه فلانه بيساره...نديدي چقدر واسه من فخر فروخت اون شب؟ بابام حاضر شد ماشينمو عوض كنه...اه اه... آخه من چي ام از اون دختره ي...كمتره كه اون بايد 206 سوار شه تازه باباش قول بده واسه اش عوضش كنه و من....! ₪ اصلا بيخيال...من از اين زندگي خسته شدم....... 50000 تومن بده ميخام برم حوصله ندارم بشينم باهات كل كنم... !حالا ميگم پنجاه هزارتومن فك نكن خبريه... فردا بقيه شو ازت مي گيرم..نخير بنده حاضر نيستم بهيچوجه شماهارو درك كنم....هروقت موبايلم جور شد...خط اتاقم وصل شد..... اونوقت منم شماهارو درك مي كنم...تازه ماشين و مسافرت مجردي و ....بماند الان نگفتم چون حوصله شو نداشتم!!! پول اين كلاسايي ام كه گفتم از بابا مي گيري فردا بهم ميدي من ديگه نگما........ داخل پرانتز اولي!!! : يه تشكر خشك و خالي!!! از دندون آدم مرده!.... با خوندن وب اون تصميم گرفتم اين پست رو اينجوري بنويسم... كدوم مطالبش اينو انداخت تو سرم؟ حالا پيدا كن سن پرتقال فروشو!!! داخل پرانتز دومي!!!: فقط يه داستان كوچولو بود.... اين دختره ي .... من نبودما!!! داخل پرانتز سومي!!!: كاش هيچكس توي اين دنيا دستش جلوي كسي دراز نشه مگه واسه ي كمك کردن..... خارج از محدوده!!!: خيلي وقت بود نرفته بودم قبرستون!!! اين توفيق اجباري ديروز نصيبم شد... هيچوقت وقتي يه كيو ميذارن تو قبر رو اينجور واضح نديده بودم.... اصلا نمي دونستم كه اينجور آدم توي قبر از همه طرف محصور ميشه...وحشتناك بود... باعث شد بيشتر به اون دنيا فكر كنم... واسه شادي روح اونمرحومه دوباره دعا مي كنم...خدايش در بهشت جاي كناد!!! و نان دشمنتان هر كه هست آجر باد Have fun babye
نميخاي سرويس بشقاب پيش دستي و قاشق چنگالتو عوض كني؟ نديدي هروقت ميريم خونه فلاني هميشه يه مدل جديد ظروف مروف مياره؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ جمعه 8 مهر1384 ---- |