به (زري، زهرا، زهرا سـادات)! تبريك نگين به كي بگين هاان؟؟؟ البتهكه عيـدي شما محفوظه! ◊◊ توي وبلاگ مکافات خوندم ايرانيها فقط يه عيد دارن اونم نوروز... دقيق نفهميدمش ولي اگه علاوه بر ايراني بودن مسلمونم باشي؛ غديــرم عيده ... اگه الكي مسلمون باشي و حتي ازش فراري؛ آره همون نوروز... ◊◊◊ هنوزم نفهميدم فلسفشو... اختصاص اينروز به سيدا رو مي گم ‹البته من ساداتم›! و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun/ babye![]()

‹البته اميدوارم سيد نباشه›!
+ چهارشنبه 28 دی1384 ---- |
پيش از رسيدن به آن همه پلهاي پيش رو، مسير سايه و مقصد آفتاب را مشخص كنيد! ما ساده بوديم گولمان زدند رفتيم كه انعكاس روشن دريا را در آواز يكي قطره جستجو كنيم ديديم بيشتر كلمات ما كدبانوي كوچك گريه ها را نمي شناسد آيا ديگر هيچ پروانه مرده اي از لاي كتاب كهنه برنخواهد خاست؟؟ رفتيم بي كه برگرديم و پشت سر لااقل از سرنوشت ستاره و سوسن سراغي بگيريم فقط به هواي پرسشي از يك پياله آب خسته و بي خبر از خواب تشنگي گفتيم كه به دريارفتگان از پي ما مي آيند آمدند غريب و آزرده هم آمدند و با آنكه بالاي همه ابرهاي جهان گريسته بودند اما حتي يكي ... يكي شان حتي دريا را نديده بود پرسيديم پس تكليف اينهمه ترانه ناسروده چه مي شود؟! مگر همين شما نبوديد كه از مسير سايه و مقصد آفتاب سخن مي گفتيد؟ ما ساده بوديم آنها نگاهمان كردند قمقمه هاي خالي خود را نشان تشنگان دادند اندكي نشستند بعد هم بند كفش كهنه خويش را گشودند و گفتند: گولتان زديم .... ! يه بار فرشته مهربوني به زري ميگه يه آرزو كن... زري ميگه ميخام خدارو ببينم...فرشته مهربوني ميگه: زري جان خدا كه ديدني نيست نميتوني.. حالا نميشه يه آرزوي ديگه بكني... زري يكم فك مي كنه و يادش مياد چن روز پيش دلش برف ميخاس... برگشت گفت: دلم برف ميخاد... فرشته ي مهربوني: پاشو پاشو بريم تا دير نشده خدارو بهت نشون بدم!!! ◊ توي شهري كه اين زمستوني فقط سه چهار بار بارون اومده واقعا هم توقع برف يكم بي انصافيه...... *** امروز ... زري تو حتما دچار توهم شدي... مگه ميشه استاد مملكت اونم... بياد و به دانشجو......... استغفرالـ... ونان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun & babye 
![]()
+ شنبه 17 دی1384 ---- |
لعنت لعنت به اينترنت. لعنت به هكرا.. لعنت به ويروسا.. لعنت به ويندوز... لعنت به مايكروسافت... لعنت لعنتrecoveryلعنت به Format.... لعنت به .. .....لعنت به توان n
حاصل ۵سال آرشيو جمع كردن _ چه فيلم، چه آهنگ، چه عكس، چه تايپ و چه هر كوفت و زهر مار ديگه _ همه سوخت شد
..................+ دوشنبه 12 دی1384 ----
››› يه وقتايي حراست و نگهباني و كميته انظباطي ‹انضباط› هيچ كاري به آدم نداره اما اين خود آدمه كه... آخه بچه مگه بيكاري با برقاي سالن دانشكده انساني بازي مي كني كه بيان ازت كارت دانشجويي بخان؟؟؟!. معلوم نيست يارو چه نقشه اي واسه ام كشيده.....God have mercy on me ›››› به سلامتي امتحانام داره شروع ميشه. الان بچه خـ..خونا دار خـ.. مي زنن ‹چقد من مؤدبم› منم عين بـ.. نشستم دارم وب آپ مي كنم تو هم عين گـ.. نشستي داري اينارو ميخوني!!! ‹سانسور شد كسي به دل نگيره ها›! يكي از محسنات فرجه ها اينه كه وقت واسه رفتن به سينما و قرار گذاشتن با دوستاي قديمي و تلفن كردن به اين و اون و اينور اونو رفتن پيدا ميشه... شايدم چن روزي بخاي با خواهرت بري يه آب و هوايي تازه كني... شايدم اون كتابايي كه بهت هديه شده و هنوز فرصت نكردي بخونيشونو بخوني: 1984 جرج اورول، كي پنيرمو برداشت؟ ‹البته اينو تا نصف خوندم › ،innocent, bloody men تاريكخانه و... خدا چقدر كار نيمه تموم دارم!!! بالاخره اين وسطا يه وقتي هم واسه درس خوندن پيدا ميشه. Don't worry! ››› با آرزو جديدا به اين نتيجه رسيديم كه خدا لطف بزرگي در حق بشريت كرده كه من و اونو پسر نيافريده!!! ما فقط به دختر جماعت متلك ميگيم!!! Have fun Babye
›››› گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست. من، يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که
بدون هيچ دليلی و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام.
درون دست هاي من؛ سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است
و من همينطور سرگردان، به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام.
محيط من را هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است.
اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان، مثل من بدون اينکه بدانند برای چه
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان قدم می زنند
و گاهی هم، برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند: چه هوای خوبی !
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند ‹ها اييي كه گفتي يعني چه› !
می دانم؛
روزی، به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت،
در حفره ای تاريک که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود،
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد مدفون می شوم.
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است و انگار نه انگار که رفتنی.
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر.
اين موضوع يک اتفاق ساده است،
يک اتفاق ساده مسخره برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرارقدم زدن های بيهوده
و به گمانم کسی هم آن بالاهاست که نظاره میکند
مردن تدریجی ام را
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی ......

![]()
![]()
+ پنجشنبه 8 دی1384 ---- |
ميان انار و انجير هندوانه، قسمت مي كنند يلداي گيس سپيد پرحرفي مي كند. ...... تنها ثروت كلان ما نگريستن است. چه چيزي حواس چندگانه ي يلدا را پرت كرده است؟ ››› اينم از يلدا... انار كه نداشتيم... هندونه ي خريداري شده توسط ابوي گرام هم سفيد از آب دراومد... آبجي عزيز هم براي اولين بار پيشمون نبود...بابا طبق معمول كنترل بدست اين كانال به اون كانال... داداش كوچيكه سرگرم بازي با موبايل و بزرگه هم تو فكر اينكه ماشينو بفروشه؟ عوض كنه؟شايدم تو فكر نامزدش كه الان پيشش بوده... مامان عزيزم سرگرم آجيل و احتمالا تو فكر آبجي... منم تو فكر اينكه: واي خداجون من چجوري اين ترنسكريپشنارو انجام بدم... فك كن؛ هفشت! دقيقه نوار پياده كني اونم چجوري؟ فقط بايد phonetic بنويسي... احتمالا بايد دود از كله بلند بشه... شايدم تو فكر اينكه بايد حال اين يارو... Oops! بابا تو فكر هيچي نبودم!!! ››› چه خانواده ي باحالي داريم...! چيزايي كه تو اكثر خانواده ها رايجه واسه ما مسخره اس: كانون گرم خانواده ما فقط سه چهار بار به عمرش سفره هفت سين چيده، روزاي تعطيل و اينا به اتفاق خانواده خونه ي بابا بزرگ اينا نمي ره... مامان گرام نزديك يك ساله كه به دختر خانواده ‹من› اصرار ميكنه پاشو بريم خونه عزيز اينا و دختره ‹من› گوش نمي كنه... شب نشيني با فاميل كه خيلي وقته از مد افتاده.. بيرون رفتن خانوادگي هم يجورايي تابو شده مگه اينكه عيد نوروز اونم به اصرار اقوام... فقط ميشه عيداي غدير همه فاميلو باهم ببينيم اونم از صدقه سر خودمون كه سيٌديم! عجب خانواده ي باحالي... نه؟ من كشته مرده ي همچين زندگي هستم!!! هيشكي به هيشكي كار نداره... همه با آرامش كنار هم زندگي ميكنن... دختر خانواده ‹من› كه از صبح تا شب يا دانشگاهه يا خونه بروبچ يا خريد يا با دوستان گردش وقتي هم كه خونه اس از اتاق بيرون نمياد و خوابيده پاي كامپيوتر!!! باباي خانواده هم كه از سر كار مياد اخبارش لنگ نميشه... بعد ميره بيرون؛ خونه ي باباش! و اينورو اونور... مامان خانواده هم كه قربونش برم هميشه درحال تميز كردنه ‹آخه ماماني به چه زبوني بهت بگم ما آدم نمي شيم؟!› داداشيام كه ول معطل!!! گاهي ميشه كه سه چهار روز داداشي رو نمي بينم... وقتايي كه باهم كار داريم سروكله مون پيدا ميشه...! آبجي عزيز هم كه يه هفته مياد سه هفته نمياد!... خوشم مياد بدجور مارو بيخيخي! شده! دلم واسه وقتي كه آبجي م نرفته بود و داداشم نامزد نكرده بود تنگ شده...! زندگي رو قابل تحمل تر مي كردن..! حالا مي فهمم چرا مامانم اينقد از اينكه آبجي رفته ناراحته... من هيچوقت نميتونم جاي اونو براش پر كنم. اجازه خانوم؟ اين از انشاي ما درمورد خانواده! و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun Babye پ.ن: (پايان نامه؟ ) يه چن وقتيه هنگ كردم.... فك كنم از نوشته هام معلوم باشه... نه؟؟؟ نيست؟ هست؟!
››› جديدا همه چي عوض شده! زمان ما اينجور نبود!
+ پنجشنبه 1 دی1384 ---- |