2. محسن: از يه خانواده پولدار كه با پول پاپاجون خرج اعتيادشو درمياورد..AIDS گرفت(داره واسه مرگ روزشماري مي كنه) 3. زهرا: يه ازدواج ناموفق و طلاق... بعد مدتها توي خيابون ديدمش... با يه سرو وضع خيلي عجيب و هردفعه با يكي... ازش مي پرسي آقا كي تشريف دارن مي گه نامزدمه(!)دختر خوبي.........بود... 4. مهدي: از اونا كه باباش يه شهرو مي خره ميفروشه(!) اول از همه اعتياد (پولاي ددي جون يجوري بايد خرج ميشد ديگه) بعد براي فرار از سربازي خودشو زد به ديوانگي(!) اينقدر توي نقش عالي فرو رفت كه واقعا ديوانه شد... 5. الهام: خوشگل و مغرور(!)... يه شبbf جونش ازش ميخاد باهم يه گشتي توي شهر بزنن اونم مهموني رو دودر مي كنه و با bfجون ميرن ددر(!)...يه ماشين باسرعت هرچه تمامتر ميزنه بهشون...دل و روده ي دختره كف اتوبان پخش و پسره هم روونه ICU ...روز تشييع جنازه مامانش سفيد پوشيد و واسه تنها دخترش عروسي گرفت(!) 6. ليلا: نمونه بارز يك دختر گستاخ و حرف گوش نكن(!)كه دلسوزيهاي هيچكس كوچكترين ارزشي براي اون نداشت...سر يه دعواي كوچيك با برادرش از خونه فرار كرد...بعد از يك هفته برگشت...الان خيلي خوب مي فهمه كه هيچ جا خونه ي خود آدم نمي شه... ولي ديگه خيلي دير شده... 7. محمد: بي پولي كاردو به استخوونش رسونده بود... بايد كاري ميكرد. زن و بچه خرج داشتن.. يه فكر بزرگ(؟) به ذهنش خطور كرد...پسر يكي از كله گنده هاي شهرو دزديد... پول زيادي نميخواست... اونقدر باشه كه يكم چرخ زندگي اش تندتر بچرخه... ولي يه جاي كارو نخونده بود... پنبه اي كه توي دهن پسربچه گذاشته بود همه ي رشته هاي اونو پنبه كرد(!)...خيلي زود گير افتاد... هيچكس به بيچارگي و درماندگي اون توجهي نكرد... توي يكي از ميدوناي شهر جلوي چشم همه اعدام و چشم زن و بچه اش به چوبه دار خشك شد... فكرش زيادي بزرگ نبود؟؟؟ 8. رضا: مثل برادر بودن... شوخياشون زبونزد خاص و عام بود...بعضياش واقعا خطرناك بود... يروز با هم ميرن شنا... سر اينكه كي بيشتر مي تونه زير آب بمونه شرط مي بندن.نوبت علي كه ميشه رضا زيرآب نگهش ميداره... هرچي علي تقلا ميكنه فايده نداره تا بالاخره آروم ميشه.. رضا فكر ميكنه علي داره بازي درمياره تا بتونه بياد بيرون.. بلند بلند ميخنده و دستشو از رو سر علي برمي داره..... يكم دستشو دير برميداره.... رضا يه سال ديگه 18 سالش تموم ميشه(!) 9. مرجان: يه مادربزرگ خيلي خيلي پير داشت كه با اونا زندگي ميكرد... مادربزرگ حتي توانايي تميزكردن خودشو نداش... از اينكه بايد بهش غذا بده و تميزش كنه غر ميزد... يه تصادف كوچيك و از كمر به پايين فلج شدن همانا و ...... 10. ؟ : ...... و اين داستان همچنان to be continue.... پ.ن: آفتاب وسط آسمون باشه... ظهرم باشه.. بارونم بياد... ديدن نداره؟؟؟ و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun/ babye ADDED اگر راست باشدكه هركس يك ستاره درآسمان دارد،ستاره من بايد دور، تاريك و بي معني باشد،شايدمن اصلاستاره اي نداشته ام. بمناسبت خودكشي(!) صادق هدايت ![]()
+ پنجشنبه 27 بهمن1384 ---- |
و رسالت من اين است كه دو استكان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين بسلامت بگذرانم، تا در شبي باراني، آنها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش كنيم... ◊ عاشوراي حسيني(ع) بروايت برادرم در دارالمومنين كاشان (؟) ياحسين(ع)...محكم بزن سينه رو...جان... بزن به ياد انرژي هسته اي(!) همه: انرژي هسته اي،حق مسلم ماست. پيرمرد اولي: وقتي يه بمب صد تني بياد رو سرتون مي فهمين انرژي هسته اي حقتونه يا نه... پيرمرد دومي: ميگم حاجي حالا اين انرژي هسته اي چي چي هه؟ كاشوني خونده بشه plz! پيرمرد اولي: اين ذليل شدا خودشو دارن فرت فرت بمب ميسازن بعدش ميرفوشن(!) به اسرائيل.. بعدش ايران اومده ميگه ما چرا بمب نسازيم؟خيليم زرنگن!ميگن ميخايم ازش استفاده نمدونم چي چي آميز بكنيم.اونوخ امريكا گفته اگه ايران بمب بسازه پرونده شو ميرفستيم به امنيت ملي شوراها!! حالام كه فرستادن دلخمونو بيارن... پيرمرد دومي: ــ هسسه اي، حق مسلم ماس... اي كه بگم خدا نعلتشو كنه!!! ◊ گوسفندشامباسگومبولي قبل اينكه چاقو گردنشو لمس كنه ميميره!! بچه(!) از ترس سكته قلبي رو درجا زده... ◊ هنوز امريكا به عراق حمله نكرده بود. من:اينا تبليغات منفيه..امريكا هنوز انقدر احمق نشده كه حمله كنه...من آدم پيش بيني نبودم يا واقعا امريكا اينقدر احمق بود؟ ميگم اين قضيه ارجاء؟ پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت هيچ خطري واسه ايران نداره. اونا انقدر احمق نشدن كه بخوانOops بهتره پيش بيني نكنم، همه ميدونيم قراره يه اتفاقايي بيافته... پ.ن: من شله زرد حاج رضا اينارو ميخااااااااام!!! پ.ن2: Fie ON Denmark(!) پ.ن ADDED: نبايد ابهت پيامبر(ص) اينجوري شكسته مي شد...ميگن يه توطئه واسه تحت فشار قراردادن مسلموناس.. اصلا مهم نيس.. مهم اينه: ما آدما اينقدر پست شديم كه به بهترينای خدا هم رحم نمي كنيم... كي ميخواد كاريكاتور مسيح،موسي يا بقيه ي انبيارو بكشه؟ هيشكي، چون اين كار مقابله به مثل نداره....خيليا ازش بي تفاوت رد شديم ولي خيليام محكوم كردن... اما چي شد؟ دريغ از يه معذرت خواهي كوچيك... با دينت چي كار كردن محمد؟؟؟(!) و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun/ babye
از وقتيكه رابطه من و داداشم با پسرو نوه حاجي قطع شد، اين اولين ساليه كه شله زردشونو نخوردم... بايد اعتراف كنم شله زردشون از خوشمزه ترين شله زرداس...
+ جمعه 21 بهمن1384 ---- |
چه جـوري مي تونه آخـه نباشه دل، نگـــــرونش؟ سه تا بچه هاشو كشتن اينه آخرين جوونش ولي اون ماه قبيله س، نميشه شب شه، نباشه مگه اونمـوقع كه ديگه نباشه نام و نشــونش اما اين بچه ها تشـنه ن، يه نفــــــر بايد بـلَن شه يكي كه زخم نشستن،رسيده به استخونش يادش اومد اون شبـي كه مادرش يكـي دو جمـله... ولـــــي بغـض و گريــه ديگه اومــد و نداد امـونِش «گـل نوبهــــــار عمـرم، پســرم! خدانگهـــــــدار! ديگه مادرش مي دونه رسيده فصل خزونش مي دوني چه حسي دارم؟ حس اون پرنده اي كه يه نفر بياد و آتيـــش بزنه به آشيـــونش... » حـالا اون كنار نهــــــره، مي شينه پر كنه مَشكو بچه ها تشنه ي آبَن، شغالا تشنه ي خونش مَشكو پر كرده و ميخواد كه يه جرعه هم بنوشه ولي نه! ريخته اون آبـو هنوزم خشـكه زبونش پا ميشه، تشنه ي تشنه، مي زنه به قلب لشگر ولي اون مونده و مَشكش، دشمن و تير و كمونش ... دو تا دست خوني حالا، يه طـرف افتاده و اون واسـه ي رسـوندن آب؛ با تمـومي تَوونش ـ به دهـن گرفته مَشـكو، مي كشه به روي خاكـا ولي فاييده نداره ديگه اين كِشون كِشونش بدنش، مثل يه چشمش، پر شـده از تيـر و نيزه ولي باز چشمش به مَشكه، با نگاه خون چِكونش حـالا افتـــاده رو خاكا، دهنش خونــــي و خاكي به دهن گرفته مَشكو، به لبش رسيده جونش...
+ سه شنبه 18 بهمن1384 ----
زير ديوارهاي خراب از شهري ويران با زوزه ي سگي باد: ـ خدايا خودت هم درد تنهايي كشيده اي....... سخت است سخت. " خيلي دوسِت دارم ولي بهمون اندازه ازت ميترسم... دروغ چرا؟خيلي بزرگي و اين منو ازت دور كرده اصلا ميخواي بدوني درموردت چي فكر مي كنم؟؟؟ پس گوش كن: يادمون دادن تا اين دنياييم از ديدنت محروميم... پس وقتي اومديم اونور حداقل واسه بازجويي(!) مي بينيمت... چرا ميترسم؟ آخه فك ميكنم رو يه تخت طلايي نشستي و فرشته هاي خوشگل و غ.ق دسترس(!) دورتو گرفتن و با كوچيكترين حركت ناشايست من يه پتك آهنيه كه مياد تو سرم... حتي جرئت ندارم ازت بخام منو ببخشي. تو هم با اون چشماي نافذت داري نيگام ميكني.. نگاه چيه؟ ذوبم مي كني...ذوب... ميگي: توي دنيا خيليارو اذيت كردي... ميدوني دل چن نفر ازت شكسته؟ هركي باهات رابطه داشت ميگفت خيلي مغروري.توهم واسه توجيه كارت ميگفتي مغرور آره ولي متكبر نه... فاصله غرور و تكبرو فراموش كرده بودي از يه تار مو هم باريكتر بود دختره(!) ميدوني چقدر غيبت كردي؟ ـ Oh my God بگو فرشته هه گرزشو بگيره اونور تا بتونم يه دفاعي از خودم داشته باشم خب ـ شايد مث دوران بچگيام كه هروقت كار بدي ميكردم و براي فرار از شماتت مامان، خودمو لوس و چشمامو غمگين ميكردم بخام با تو هم اينكارو بكنم اما ببخشينا... گول كه نميخوري... پس بگو من چيكار كنم؟ ميگي به بنده ام از رگ گردنش نزديكترم.. باور كن اين جمله بيشتر ترسناكه تا اميدناك(!) بعد مثل مديرا كارنامه ام رو امضا ميكني و ميدي دست فرشته اي كه بغلت وايساده.. ميده دستم... اينقدر ترسيدم كه ترجيح ميدم اينجا دست چپ و راستمو از هم تشخيص ندم... اصلا نيگاش نكنم بهتره.. ببين من حاضرم تجديد بشم.. حتي حاضرم يه پروژه(!) انجام بدم ولي منو ننداز... نندازيا...
راستي از الان يه خواهش واسه اون دنيام: عربيم ضعيفه. كنكور 50 بيشتر نزدم..حتي ميتونم باهات انگليسي حرف بزنم اما اگه به فارسي رضايت بدي حرف همو بهتر مي فهميما (!)خواهشا عربيو بيخيال... آخه ما ايرونيا رو زبونمون حساسيم. انگليسي باشه هيچي نمي گيما اما خدا نكنه عربي باشه كه.. (!)
چايي تموم شدو حرفام تموم نشد...پس يه شب ديگه چايي مهمون من تو اتاق من... اصلاصب كن ميخام اتاقوcomplete عوض كنم..خوشگلتر كه شد بيا. راستي نميدونم وقتي اومدي اتاقم بايد عكساي خفنو با اون تابلويي كه بابا كشيده بپوشونم يا نه... اگه امشب كه پيشتم بگي بهتره تا اونروز كه مياي هول نشم.... (!)That's very kind of u
دفاعيجاتنامه: آره مسلمونم.خـدا و قرآن و شهادتم حاليمه... پس نگو تو ديگه چرا؟ من بچه سيد مسلمون نميتونم اينجوري حرف بزنم؟اصلا مگه حرف زدن با خداجرمه؟ مطمئنم تو كه بنظر خودت يه متعصب دوآتيشه(!) نسبت به دينت هستي واسه يه بارم كه شده حتي توي ناخودآگاهت دوست داشتي با خدا اينجوري حرف بزني... نداشتي؟ اي خالي بند!!! "
پ.ن: خيلي قبلترا يهpreview از مرگ نوشته بودم...با اين چرندياتي كه گفتم بهتره يه سر بهش بزنم ببينم چه بلايي قراره سرم بياد(!)
پ.ن2: ميدونم ؛خدا جسم نيست كه بشه ديدش.... حتي اون دنيا.. فقط خواستم دل خودمو خوش كنم...
پ.ن 3: مطمئنا اونكه ميگه با خوندن وبلاگت عاشقت شدم ديوونه اس اما اونيكه باور كنه احمقه... هيچوقت احمق نميشم(!)
و نان دشمنتان هركه هست آجر باد
Have fun
babye
+ شنبه 15 بهمن1384 ---- |
چيزاي زيادي ازت خاستم...ولی ايندفعه فرق مي كنه: يه خواب سنگين كه هيچوقت بيدار نشم..... خيلي خسته ام خدا .... مي توني تصور كني؟ پ.ن: شرط مي بندم نمي توني تصور كني كه چقدر به اين خواب ابدي احتياج دارم خدا....
+ سه شنبه 11 بهمن1384 ----
روباهو كه فاكتور بگيريم، هيچ حيووني از گربه خوشگلتر نيست! اونوقت آهورو ستايش ميكنن با اون چشماي درشتش...البته بيخيال شير ... از گربه متنفرم...با اون چشماش با تكبر بهت نيگا مي كنه و اون دمش كه نميشه تشخيص داد با تكون دادنش چي ميخاد بگه... از حالتي كه موقع حمله و يا حتي فرار بخودش ميگيره هميشه بدم ميومده. البته هميشه كه نه... حتي اگه به شيطوني و گستاخي! منم كه باشين سربه سر اين يارو گربه نذارين.. هيچ راه فراري هم كه نداشته باشه و بدونه بعد از بلايي كه سرت مياره ممكنه كشته! بشه بازم كار خودشو ميكنه. خره ديگه! نمي فهمه...5-6 سال پيش فك كنم عاشورا بود... ظهر هوام گرم! تخمه هم بود‹فكر نكنم خود صادق هدايتم تونسته باشه مث من فضا سازي كنه!› من و آبجي بناي! خنده رو گذاشته بوديم مگه ول ميكرديم؟ مامان: تخمه نخورين عيبه! نخندين محرمه...قتله...حاليمون نبود. پاي اصلي قضيه من بودم. مسخره بازيا از طرف من و خواهره بيشتر شنونده! تا اينكه يهو چشممون چسبيد به اتاق روبرو! يه گربه ناز شامباسگومبولي خوش تيپ! حياي گربه ايشو فراموش كرده بود و منم كه تو شيطوني ‹البته اونموقع› تك بودم پا شدم... آبجي: ميخاي چيكار كني؟ من: بشين و تماشا كن‹ چقدرم تماشايي شد› از پشت درو بستم! گربه از اينور به اونور مي پريد و جيغ بنفش كه چه عرض كنم ماوراءبنفش ميكشيد. ديدم الانه كه مامانه چهارتا دري وري بارم كنه كه البته كرد درو باز كردم... چشمتون روز بد نبينه. عوضي نكرد بذاره چن روز بعد تلافي كنه... يه حمله گازانبري! و... با صورت رفتم تو زمين! عجيب دستم دردگرفته بود But that was not all آخي! انگشت بيچاره داغون شد! من: ماماااان بيا كه زري تو كشتن...مامان: آخه من از دست تو چيكار كنم؟ كي ميخاي بزرگ شي؟‹ كوچيك بودما› چنگ زد؟ اين تعطيلي كجا واكسن هاري!!!ميزنن ‹كزاز؟› من: فك كنم زبونمم گاز گرفتم! تا قبل اينم بخاطر صحنه مضحكي كه گربه بوجود آورده بود و باعث افتادنم اونم 6 متر اونورتر شد ميخنديدم اما الان چشام گولٌه اشك! بود... انگار دستمو كرده بودن توي كوره...تو اون حالت گريه و شيون قيافه ي بابا آخر باحال بود! مث جن ديده ها ازخواب پريده ميگه چي شده؟ كسي مرده؟.. يه تراژدي/كمدي كامل.. معركه اي گرفته بودم كه نگو... حالا مگه مامانه دلداري ميداد؟: نگفتم محرمه نخندين؟ قتله تخمه نخورين غيبت نكنين؟ خوبت شد؟ اگرم مي مردي حقت بود! با گربه درميافتي؟ چشمت كور! نفرت از گربه براي هميشه باهام موند... يروز يه بچه گربه ديدم گفتم اين كوچولو بچه خود نامردشه! سنگ بود پاره آجر بود چوب بود نميدونم برداشتم و با تمام قدرت پرت كردم طرفش بيچاره گربه هه مث سگ!جيغ ميكشيد... خاستم فرار كنم كه با سر رفتم تو در!!!... چن روز بعدش يه تصادف كوچولو هم كردم!!! هنوز زنده ام البته! ..دلم يه گربه ميخاد تا با همين چنگام! تيكه تيكه اش!!! كنم... واي چه لذتي داره!حتي از ناني،راني،سالار،كرانچي،چيپس، قليون!!! و يه ليوان چاي داغ كه الان واقعا هوس كردم بيشتر كيف ميده... بعدم گوشتشو ميندازم جلو همجنساش تا كوفت كنن! همينروزا انجمن حمايت از حيوانات حالمو مياره سرجاش! نتيجگان !اخلاقي : ◊هيچوقت با گربه جماعت در نيافتين با گربه درافتادي، ورافتادي! ◊ايام محرم اونم عاشورا هرهر كركر نخندين... مثل من س. و. س. ك مي شينا! تازه ميگن تخمه هم نخورين‹؟› ◊روز انتقام! اول در اتاقو باز بذارين بعد به گربه سنگ بزنين تا مث من عين چي نرين توي در و جلوي گربه هه ضايع شين!!! ◊ اونروز باضافه گچ گرفتگي دست يه چكآپ كامل از دهن وفك ودندون گرفتيم تا مشكلي پيش نياد... شماهمسعي كنين حتما يه سگي گربه اي گاوي خري! چيزي بهتون حمله كنه تا ترستون بريزه...‹البته هروقت پامو ميذارم دندونپزشكي، بدنم بي دليل شروع ميكنه لرزيدن! شايد بخاطر صداي قيژژژژ و ويژژژژ اون چيزه... اسمش چيه؟..همونه› ◊ اگه خاستين گربه اي روحبس كنين از قبل آماده باشین... يه گلدون و مجسمه يادگاري رو گربه خان/خانوم داغون كرده بود. ◊ اينجور مواقع سعي كنين حتما يه جاتون بشكنه! اگه دست باشه كه عاليه... بهترين راه براي فرار از زير كار! اينم از داستان امروز... البته بنا به دلايلي يكم، خيلي كم تحريف شد... تويي كه ميدوني خواهشا سوتي نده!!! پ.ن: م.ر جون بابت عروسك ممنون... اميدوارم مشكلت حل شه... اگرم نشد..... چي بگم؟ و نان دشمنتان هركه هست آجر باد Have fun Babye![]()

![]()
+ دوشنبه 10 بهمن1384 ---- |
اول بگم خودم بيشتر همه سوتي دادم كه اينجا به يكي اش اكتفا مي كنم ‹بدليل پرهيز از ضايع شدن بيش از حد›. ◊ طبق معمول رفتيم واسه كارت اينترنت... طرف كارتو داد و منم با تكبر! دوتا دوهزار تومني گذاشتم روي پيشخون.آرزو: زري ايني كه گذاشتي رو پيشخون چنده؟من: خب مگه نمي بيني چهارهزا... هااااااا؟؟؟؟اين بيست تومنيه؟ ◊معمولا جلو دانشگاه پل ميذارن كه دانشجويان عزيز و مخ! از روي اون رد شن... ولي من و آرزو كه رومون از اين حرفا زيادتره هميشه نرسيده به نرده ها پياده مي شيم. بماند كه چند بار خطر مرگ از همين بيخ ببين همين بيخ گوشمون رد شده...( نشنيده بگيرين ولي من فكر كنم يه بار مردم!.مهديه ر ميگه تو بالاخره توي خيابونا زير يكي از همين ماشينا مرگونده ميشي!) حالا امروز كه داشتيم رد مي شديم تفكرم گل كرده بود برگشتم پرسيدم بنظرت اگه ما الان زير همين اتوبوسي كه داره مياد له بشيم امتحانمونو چيكار مي كنن؟ با صفر حذفمون مي كنن يا كلا حذف واحد مي شيم!!! (يكي از بچه هاي دانشگاه متاسفانه بدليل گاز گرفتگي فوت شد... حالا ايشونو نمي دونم حذف با صفر كردن يا حذف واحد... ولي اميدوارم كه اون دنيا حذف با صفر نشهAmen!) پ..م2: فرصت نشد بحث عيدغديرو به يه جاي درست حسابي برسونم... بهتره ديگه تموم بشه... بازم ميگم حرف شما متين و درست ولي حرف من درست ترتره! Have fun babye![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ چهارشنبه 5 بهمن1384 ---- |