ـ چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. ـ چقدر هم تنها(!) ـ خيال ميكنم؛ دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. ـ دچار يعني ؟ ـ عاشق ـ و فكر كن كه چه تنهاست؛ اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد. ـ چه فكر نازك غمناكي(!) ◊ براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودن!) سالمرگشه... همونكه بزرگ بود و از اهالی امروز بود... بيخيال برنامه ريزي آخر هفته.. فردا سر خاك سهراب... البته اگه اتفاقي نيافته...
+ پنجشنبه 31 فروردین1385 ----
در خانهای سرد، بالای خیابان ساليوان، آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه میپوشید، در شرف مردن بود. عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهدکه گریه میکرد یا نه. همهی معتادها و علافها همین طور همهی کافهدارها دور تختش جمع بودند. وصيت کرد تا تکلیف اموالش را روشن کند و آخرین کلمه ها را به زبان آورد: «کفشهای راحتیم را برای مادرم بفرستید، بلوزم را به جالباسی آویزان کنید. گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید، برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم. خانهام را به یک آدم مستمند بدهید و بگویید که اجارهی آن تمام و کمال پرداخت شده. پولها و موادم را خودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید. مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان، با عینک آفتابیم. گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید ». «جوجه خروس هایم را به کسی بدهید که آنها را می خواهد. شعرهایم را به کسی بدهید که آنها را میخواند. زیر کافه برایم قبری بکنید و آهنگ غمانگیزی پخش کنید. در لحظه ای که من مردم، همه را شاد و شنگول کنید و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید. مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان، با عینک آفتابیم. گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید، ولی مرا مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید ». صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان، بلوزش را گذاشتیم همانجا روی زمین. گیتارش را فروختیم؛ در کافهی گوشهی خیابان به کسی که میدانست چگونه آن را بنوازد. موادش را دود کردیم. پولهایش را خرج کردیم، شعرهایش را دور ریختیم. Bob نوارهایش را برداشت، و Edd کتابهایش را، و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم. « مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان، با عینک آفتابیم. گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید، و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید
P.S. 2 ديگه از بازي ديوونه و احمق شدن خسته شدم... بازي جديد سراغ نداري؟
P.S 3 اينجا غســـــالخانه است (!)
وناندشمنمانهركههستآجرباد
Have fun / babye
پست قبل زیادی شخصی بود/ اول مهم بودا.. ولی بعد عادی شد.. بهمین خاطر حذفید و اونچیزی که می بینی ازش مونده...
+ چهارشنبه 30 فروردین1385 ----
خستهم... مغزم hang كرده اساسي... يكي بياد كنترل این مغز منو بگيره دستش... ..(؟)
P.S. نظردوني اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي تعطيل است.........
+ سه شنبه 29 فروردین1385 ----
اوليش ترجمهيخودمه بعدي ترجمهي اصلي A farmer got so old that he couldn't work the fields, anymore.\ So he would spend the day just sitting on the porch.\ His son, still working the farm, would look up from time to time and see his father sitting there. "He's of no use anymore" the son thought to himself, "he doesn't do anything". \ One day the son got so frustrated by this that he built a wood coffin. \ Dragged it over to the porch, and told his father to get in… \ Without saying anything, the father climbed inside. \ After closing the lid, the son dragged the coffin to the edge of the farm where there was a high cliff. \ As he approached the drop, he heard a light tapping on the lid from inside the coffin. \ He opened it up… still lying there peacefully, the father looked up at his son. \ "I know you are going to throw me over the cliff, but before you do, may I suggest something?" \ "What is it?" replied the son. \ "Throw me over the cliff, if you like." said the father. "But save this good wood coffin. Your children might need to use it someday" (!) كشاورز، اونقدر پير شده بود كه ديگه ناي كار كردن نداشت.../روزاشو با نشستن توي ايوون به شب ميرسوند... پسرش موقع كار كردن، هرچند وقت يه بار، به پدرش كه يه گوشهاي نشسته بود زير چشمي نگاه ميكرد؛ با خودش ميگفت «ديگه به هيچ دردي نميخوره». يه روز پسرش اونقدر از اين قضيه عصباني شد كه يك تابوت درست كرد، برد توي ايوون و از پدرش خواست بره توي تابوت... باباهه بدون گفتن حتي يه كلمه رفت توي تابوت... پسره در تابوت رو بست، بردش يه جايي دور از مزرعه بالاي يه صخره... وقتي خواست اونو بندازه پايين يه صداي تق تقي از توي تابوت به گوشش خورد ... در رو باز كرد… پدرش با آرامش خاصي خوابيده بود و به او نگاه ميكرد… : « ميدونم؛ ميخواي منو از اين صخره پرت كني پايين. اما قبلش ميشه يه پشنهادي كنم؟ " پسره: " بگو " گفت: " اگر ميخواهي منو از اين صخره پرت كني پايين، حرفي نيست، اما اين تابوت چوبي معركه رو نگهدار. بچه هاي تو هم حتما يه روز بهش احتياج پيدا مي كنند". اينم از ترجمهي اصلي: پيري قدرت كار كردن را از او گرفته بود/روزها را با نشستن در دالان ميگذراند/پسرش در هنگام كار گهگاهي به او نگاه ميكرد و ميديد پدرش در آن گوشه نشسته است/«بدرد هيچي نميخوره» پسرش با خودش گفت/ يكروز پسرش بقدري از اين موضوع عصباني شده بود كه يك تابوت درست كرد/ تابوت را به دالان برد و از پدر خواست كه به داخل آن برود/ بدون هيچ صحبتي پدرش بداخل تابوت رفت/بعد از بستن تابوت آنرا به داخل صخره اي برد/ قبل از رسيدن به صخره صدايي از داخل تابوت شنيد/در را باز كرد و ديد پدرش با آرامش خاصي به او نگاه ميكند/ «ميدانم مخواهي مرا از صخره پايين بياندازي/ اجازه ميدهي پيشنهادي بكنم؟"پسرش گفت:"چه ميخواهي؟"/پدرش گفت" اگرميخواهي مرا از بالاي صخره بيانداز/اما اين تابوت چوبي را نگهدار/ممكن است فرزندانت روزي به آن نياز داشته باشند" (!) P.S. خانم پاشايي ببينه ميگه واسه چي فعلاتو شكستي؟ ترجمهي نوشتاري كه نبايد شكسته باشه...راست ميگه طفلك P.S2 يه پند اخلاقي هم بدم حالشو ببر: توي مسائلي كه بهت مربوط نيست دخالت نكن تا ضايع نشي...چه ربطي داشت؟
+ سه شنبه 22 فروردین1385 ---- |
چه سعادتي است دانستن اينكه وقتي باران (برف) ميبارد تن پرنده ها گرم است...
" همه دوست دارند به بهشت بروند ولي هيچكس دوست ندارد بميـــرد "... Joe Luis
هركيو ميبيني ميگه جمعهها دلگـيره.. آخ... الانم كه هوا بارونيه ديگه بدتر.... شنيدم هركي بار گناهاش سنگينه اين حالت بهش دست ميده… با يه حساب سرانگشتي ميشه گفت خلوتترين جاي اون دنيا بهشته... خب ما كه اين دنيارو نداشتيم اون دنيارم نداريم. پس خداجون واسه چي مارو آفريدي؟؟؟ اصلا مارو بفرست آخرين طبقه جهنم كه نتونيم گولت بزنيم فرار كنيم. ولي خدايي يكم فكر كن؛ بهشتو واسه كي ساختي ؟ واسه پيامبرا و امامات؟ ايول داره كارت بخدا…. noch من بهشتتم نميخوام...الان فكر كنم نيهيلست شدم... (خداجون غلط كردم... بابا تو كه آخر باجنبه هايي به مولا... مي دونم حرفامو به حساب بچه پررو بودنم نمي ذاري.. خودت كه ميدوني جمعه هات اعصاب مصاب واسهم نميذاره... خدايي خيلي ميخامت)
◊ حرف دلمو آوردم روي صفحه وبلاگ... مجبور نيستي واسشون نظر بدي... راحت باش... ولي.. :D
P.s نه من اهل ديوونه شدنم نه u...اين كارا مال بچه هاس(!)ولي بنظرم بهتره گاهي وقتا واسه خنده هم كه شده
احمق بشيم و ديوونگي همديگه رو باور كنيم...البته اگه وقت ديگه اي هم باشه I don't think so, how about u?...
P.s2 موقع نوشتن اين پست بارون ميومد.. الان بند اومده.. بنظر خداجون فرشته هاشو بخشيده.. البته شايد مشروط...
وناندشمنتانهركههستآجرباد
Have fun
babye
+ جمعه 18 فروردین1385 ---- |
It's always the best policy to speak the truth- unless of course, you are an exceptionally god liar. هيچ چيز بهتر از راستگويي نيست مگر اينكه دروغگوي كاركشته اي باشيم . Jerome k. Jerome كوچيك كه بودم بابا سوار چرخ و فلكم ميكرد، يه جاي خيلي دورو نشون ميداد و ميگفت اونجارو مي بيني؟ اونجا خونهي ماست... فكر كنم مامانم بود كه مي گفت اگه دروغ بگي سنگ ميشي بعدشم ميري جهنم آخه خدا دروغگوهارو دوست نداره ... اصلا هيچكس دروغگوهارو دوست نداره..... يروز تلفن زنگ خورد.. بابا تازه از سر كار اومده بود...خيليام خسته بود گفت هركي منو كار داشت نيستم... گفتم بابا تشليف ندالن(!)و قطع كردم...يعني بابام خواست سنگ بشم؟هميشه منتظر سنگ شدن بودم ولي نشدم.. فهميدم كه مامان هم دروغ گفته اونم درمورد خود دروغ... بعد يادم افتاد خدام دوستمون نداره و ميريم جهنم. از جهنم فقط يه منظره توي ذهنم بود؛ آتيش...تازه that was not all مامان ميگفت دروغ بگي هيشكي دوستت نداره... خب بابا و مامانم كه دروغ گفته بودن... من هم نبايد اونارو دوست داشته باشم؟؟ قضيه رو به زبون شيرين بچگي(البته ميگن من از همون بچگيم بزرگ بودم) به مامان گفتم، گفت عزيزم (مطمئنا نگفته عزيزم ولي واسه حفظ آبرو مي گم) اينا دروغ مصلحتيه... بابات خسته بود و سردرد داشت و بيحوصله بود.. ديگه معني دروغ مصلحتي رو هم فهميده بودم... هميشه توي كوچه با دخترپسراي محل بازي ميكرديم... يه شبش(مثل شپش شد) بابا از اينكه تا ديروقت كوچه بوديمعصباني بود از اونجاكه دروغ مصلحتي رو ياد گرفته بودم گفتم فقط آبجي بود من نبودم... همه چيز سر آبجي بيچاره خالي شد و منمrelax... چيزي كه بچگيهام آزارم ميداد و اتفاقا اونم يه دروغ مصلحتي از نوع شوخيش بود دروغ خواهربرادرم بود؛ از زمان قنداقيم (آخي ناز بشي دختر) هيچ عكسي نداشتم و اين بهونهي خوبي بود واسه سربسر گذاشتنم. آبجيم ميگفت تو رو از سر راه برداشتيم، منم عصبي ميشدم وكار به جاهاي باريك كشيده ميشد... وقتي هم قضيه رو به ماماني ميگفتم فقط ميخنديد و ميگفت دروغه... اينكه من هيچ عكسي از نوزاديم نداشتم مهم نبود و نيست اما چيزي كه منو رنج ميداد عكساي آبجي در ژستهاي مختلف بود ◊ خودتو گول نزن، دروغ مصلحتي وجود نداره...ما آدما بخاطرراحتيخودمون واز بين بردن قبح اينDeadly sin اسمشو گذاشتيم مصلحتي... ◊◊ بهتره زمان نوزاديتون با زبون بيزبوني از والدينتون بخواين ازتون عكس بندازن كه مثل من سركار نرين... ◊◊◊ اينكه بابات سوار چرخ و فلكت كنه و بگه اون نقطه هه خونهي ماست چيز بدي نيست اما اينكه تو بخواي بچه رو سوار الاكلنگ كني و بگي فلان جا خونهي ماست ديگه يه نموره..... ◊◊◊◊ هميشه حقيقتو به بچه هاتون بگين و مثل اون بابا ضايع نشين كه بچهش ازش پرسيد چجوري بدنيا اومدم گفت يه فرشته ترو گذاشت تو دامن ماماني بعد بچه گفت يعني دكترو اتاق عمل و سزارين اينا كشكه؟ (سانسور شد) ◊◊◊◊◊ ميگن دروغگوها كم حافظهن...لطفا اگه ميخاين دروغ بگين يه جا يادداشت كنين كه 3 نشه... ◊◊◊◊◊◊بعضي از دروغا انقدر راسته كه انگار اصلا دروغ نيست و بعضي از راستا انقد غيرواقعيه كه بدروغ بيشتر شبيهه.. اگه ميخواين دروغ بگين خواهشا سر جدتون(!)شاخدار نباشه كه خودتونم توي باورش مشكل داشته باشين... يه پسر همسايه داشتيم(هنوزم داريم) كه آخر خنده بود دروغاش.. يه دفعه ميگفت يروز هلي كوپتر نشسته روي پشت بوم خونشون P.s عجب اسم باحالي داره امسال...سال سگ... قال رند تبريزي توي يكي از نظراش: ما ميخوايم امسال مثل سگ پاچه بگيريم يا مثل سگ وفادار باشيم؟؟؟ to be brutal/wild Or to be loyal/faithful, that's the question راستي عمو رند يه چي ديگم ميگه: ۹۹درصد مردم دروغگويند ولي ۱۰۰درصداز دروغ بدشون مياد... جالبه نه؟ P.s 2 مي گم بنظر شما احمـــق و خــر (!) باهم فرق دارن ؟؟؟ اگه ندارن كه بيخيخي، اگه دارن فرقشون چيه؟ P.s 3 طبق آخرين اخبار، جديدا يه دروغ مصلحتي واسه سركار گذاشتن من گفته شده... هرچند كه.... ؛ لطفا به من دروغ نگو، مگـر آنكه كاملا مطمئن شوي به حقيقت پي نمي برم.... Ashleigh Brilliant و نان دشمنتان هركه هست آجر باد have fun & babye
نميدونم مقصر بودم يا نه... ولي حالا كه فكرشو مي كنم ميبينم دروغ مصلحتي هميشه هم بد نيست.. يكي از دروغ مصلحتيهام اين بود كه دوران راهنمايي به بهونه مريضي يكي از بچهها رفتيم دفتر و غيبت مديرو به فال نيك گرفتيم و به بهونه زنگ زدن خونشون به يه صدا كلفت(!)زنگ زديم و از حماقت معاونمون كلي خنديديم... (فقط واسه خنده ها)
و اين باعث ميشد بگم هيچوقت نمي بخشمتون (بچه بودم خب)
و خلبانشم دوست باباهه دراومده... جديدا هم كه انتخابات بود تو ستاد هاشمي فعاليت مي كرد. داداشم ميگفت يه شماره ميگرفت و ميگفت وصل كنين هاشمي... ![]()
![]()
+ جمعه 11 فروردین1385 ---- |
دوســت داشتن تو ممكـن نيـست زيرا مثل يك كرگـدن جدي هستي(!) من اين را ميگويم، زيرا ديده ام: لاي چرخ دنده هاي ضرورت، كار به آنجا ميرسد كه بايد به ساعت خـود بنگري و به خـود بگويي: « اينك 5 دقيقه وقت براي دوسـت داشتن» و تا بيايي و بفهمي دلـــت چه مـي گويد؛ ديده اي بوته ي خشـكي هستي در گـردبادي كور... ẑ اولين سوتي 85 ارائه شده توسط خودم:مامان خطاب به يكي از اقوامhigh-class بابا: خواهرشوهرتون نيومده كاشان؟ ايشون: نه مادرشوهرشون به رحمت خدا رفتن نيومدن... من: akhey به سلامتي(!) جسارت كه مي كنم مامان شاكي ميشه كه زمان ما اينجور نبود.. فاصله سني زيادي نداريم... زمان اونا مگه چه خبر بوده؟ ẑẑ طول سال بابا روزي4 تاشو ميخريد، اعتراض ميكرديم... حالا كه نيست اعصابم ريخته بهم... روزنامه رو مي گم(!) ẑẑẑ بخدا اين IDرو واسه دوست يابي نذاشتم... نميخوام ازم خوشت بايد و تعريف كني باشه؟ خسته ام كردين لعنتيا .. با اين دروغاي مزخرف تابلو... منكه احمق نشدم،ظاهرا ديوونه زياد شده (اشاره به پ.ن چند پست قبل) ẑẑẑẑ هيچكس software واسه تبديل صفحه scan شده به font سراغ نداره؟ يعني واقعا بيچاره ام. فك كن هفشت صفحه از Oxford collocation رو تايپ كني و همين فرداش كه تصميم داري محض احتياط بريزيش تو Floppy اين windowsلعنتي بالا نياد... My documentهم كه توي درايو C و bOomb... خدا بگم چيكارت كنه استاد معين.... اينم از اولين پست سال يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج (آخ كه چقد بدم مياد هزارو ميگن يكهزار(!) ايشالله كه چرخش برامون بچرخه...May Our wishes come true و نان دشمنمان هركه هست آجر باد جديدا دشمناي منم زياد شدن
+ سه شنبه 8 فروردین1385 ---- |