با من رازی بود، که به کـو گفتم
با من رازی بود، که به چـا گفتم
تو راه دراز ، به اسـب سیا گفتم
بیکس و تنها، به سنگای را گفتم.
□
با راز کهنه، از را رسـیدم
حرفی نروندم، حرفی نروندی
اشکی فشوندم، اشکی فشوندی
لبامو بستم، از چشـام خوندی
+
دوشنبه 15 مرداد1386 ----